🔺خیاطی که فرمانده شد و فرماندهای که با دوچرخه تردد میکرد...
وقتی بنیاد شهید با من تماس گرفت تا به پاس زحمات این خانواده از پدر ایشان با اهدا حواله یک دستگاه پیکان تجلیل شود پدر بزرگوار شهیدان یوسفوند(شهید محمدابراهیم و محمد علی یوسفوند) از قبول این هدیه خودداری کرد و سفارش کرد که این هدیه را به خانواده ای نیازمند اهدا کنند،این در حالی بود که شهید محمد علی یوسفوند پسر بزرگوارشان هم با اینکه فرمانده سپاه بود با دوچرخه تردد می کرد و از اموال بیت المال استفاده نمی کرد.
✍به روایت سردار سیف
#خاطرات_شهدا
💠در جزیره خالی از سکنه مینو گشت می زدیم . اهالی خانه هایشان را رها کرده و به جاهای امنی پناه برده بودند .
💠درِ نیمه باز خانه ای توجه ما را جلب کرد. داخل خانه شدیم . در گوشه ای از حیاط مرغی را دیدیم که روی تخم هایش نشسته و با دیدن ما وحشت زده شد . شروع به سر و صدا کرد.
💠جلوتر رفتیم ، تعداد زیادی تخم مرغ دیدیم . به محمد علی گفتم : « بیا اینها را با خودمان ببریم ، بچه ها خوشحال می شوند».
💠محمد علی با ناراحتی گفت : « هرگز این کار را نمی کنیم . اینها که مال ما نیست ، حرام است ! » به هرحال قرار شد دست به چیزی نزنیم تا پس فردا از امام جمعه بپرسیم .
💠روز جمعه بعد از نماز جمعه پرسیدیم : حاج آقا ما می توانیم این مدتی که اینجا هستیم از چیزهایی که توی خانه ها رها شده استفاده کنیم ؟ حاج آقا فرمود: بله ، چون میوه و خوراکی هایی که رها شده اند، خیلی زود فاسد می شوند و معلوم نیست که صاحبشان کی بر می گردد . اشکال ندارد.استفاده کنید .
💠با کنایه به محمد علی گفتیم : « حاج آقا می بینیم که نظرتان درست بود ! راست گفتی ، نباید استفاده می کردیم !!» .
💠گفت : از همان اول می دانستم که ایرادی ندارد. ولی دلم نمی آمد دست بزنم و هرگز هم از هیچ یک از اموال این مردم استفاده نمی کنم ؛ اما باهات می آیم ، هرچه خواستی برای خودت و بچه ها بردار. محمد علی تا لحظه شهادتش هرگز به میوه ها و خوراکی های آنجا لب نزد..
✍به روایت همرزم شهید
صداقت
قبل از انقلاب از قم با خودمان تعدادی اعلامیه آوردیم که در نور آباد منتشر کنیم. در بین راه ماشین را برای بازرسی متوقف کردند. قبل از اینکه مأموران متوجه شوند، محمد علی اعلامیه ها را به کمر بست و گفت: « اگر گیر افتادیم وانمود کن که اصلاً مرا نمی شناسی » .
به جرم ریش داشتن ، ما را پیاده کردند. برای بازجویی داخل پاسگاه رفتیم . رئیس پاسگاه پرسید: « شما چرا ریش گذاشته اید؟ چرا اینها را با تیغ نمی زنید؟ » محمد علی گفت : « این توصیه پیامبر ماست و ما که مسلمانیم پیرو او هستیم» .
شخص دیگری هم آنجا بود که ریش بلندی داشت او در پاسخ رئیس پاسگاه گفت:« همین طوری عشقی گذاشتم !» رئیس پاسگاه به یکی از سربازها گفت « او را ببرید و ریشش را با ماشین بزنید » و به محمد علی گفت : « بروید شما آزادید ». ..
راوی : دوست شهید- خداداد عدالتجو
1.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ تاحالاشده امام زمان(ع) تورانگاه کند ولذت ببرد...
👤 حجتالاسلام #قرائتی
🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
------------------------