4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #کلیپ «باید حر بشیم»
👤 استاد #رائفی_پور
⭕️ اینکه امام زمان نمیان، تقصیر ماست که راهشون رو بستیم. وقتشه #حر بشیم...
◾️ اگه دیدی هرسال مُحرمت مثل سال قبله، یعنی اوضاعت خرابه...
🔘 ویژهٔ #محرم
@Modafeaneharaam
#ستـارگانِ_آسمٰانِکـربلا💫
⭐️ #حُـرّ (آزادهٔ شهید)
🌹حُـرّ از بزرگان کوفه وفرمانده لشکر هزار نفره بود.او به دستور ابنزیاد به جنگ با امامحسین«ع» رفت وراه را بر امام بست😔....
درمیان راه درفکر بود که این ندا را شنید:«حُـر مژده باد بهشت برتو»...
وقتی به لشکر امامحسین رسید خودش و سربازانش تشنه بودند. امام حسین«ع» دستور داد به حر وسربازانش آب دهند، به راستی شما کجای دنیا دیده اید که کسی به دشمن خود آب بدهد💔
این کار امام باعث شد تا حرّ در کارخود شک کند و باخود گفت:چرا من باید بافرزند فاطمهزهرا(س) که انقدر اقاست جنگ کنم؟ وقت نماز شد.امامحسین ویارانش به نماز ایستادند حر که محبت امامحسین در دلش جاگرفته بود گفت:«ماهم باشما نماز میخوانیم»...
#روزعاشورا رسید.حر وقتی فهمید جنگ باامام حسین جدی است لحظه ای فکر کرد وخود را بین بهشت وجهنم یافت .تصمیم خود را گرفت:به بهانه اب دادن به اسب از لشکر عمر سعد جداشد و به کاروان امامحسین پیوست😭..
به نزد امام حسین رسید وگفت: #پشیمانم ایا توبه من قبول است؟😔
حضرت فرمود #بله سپس اجازه خواست تا به میدان رود وگفت: نخستین کسی بودم که راه را برشما بستم!میخواهم نخستین کسی باشم که در رکاب شما کشته شوم😭
اقاسیدالشهدا به او اجازه میدان داد. ابتدا برای لشکر عمرسعد سخنرانی کرد و مردم بیوفا و دورنگ کوفه را سرزنش کرد.انگاه جنگید تااینکه زخمی شد و به زمین افتاد امام حسین بر بالین او امد سر حر را به زانو گرفت و دستمالی به پیشانی او بست وفرمود:تبریک تو آزاده ای تو در دنیا و اخرت آزاده ای...
✍رفقا حر این فرمانده شهید بما یاد داد که هیچ وقت برای توبه و بازگشت دیر نیست بهمون یاد داد یک ساعت فکرازهزار سال عبادت بهتره هست...
حر میتونه الگوی خیلی ازماها باشه...
💔واقعهعاشورا تمامش درس زندگیست💔
#امام_حسین🌹
#محرم🏴
🔆کپی فقط با 5صلوات نذر فرج امامزمان...
@Modafeaneharaam
CQACAgQAAx0CUyYOlAACHSBhFpbc_X6WJOdd8nRsFNkHZkWVoAAC1wwAAmrJuVBbjiOdS9XPEyAE.mp3
زمان:
حجم:
15M
🖤 السلام علیک یا اباعبدالله
شب 5 #محرم (حضرت عبدالله بن حسن)
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
❤️(هوالعشق)❤️ #رمان_تنها_میان_داعش 🌹 #قِسمَت_دهم 🌺 صورتش از خنده و خجالت سرخ شده و به گمانم گونه
❤️(هوالعشق)❤️
#رمان_تنها_میان_داعش
🌹 #قِسمَت_یازدهم 🌺
احساس کردم جمله آخر از دهان دلش پرید که بلافاصله ساکت شد و شاید از فوران ناگهانی
احساسش خجالت کشید!😓 میان دریایی از احساس شفاف و شیرینش شناور شده و همچنان نگاهم به ساحل محبت برادرانهاش بود؛ به این سادگی نمیشد نگاه خواهرانهام را
در همه این سالها تغییر دهم که خودش فهمید و دست دلم را گرفت :«ببین دخترعمو! ما از بچگی با هم بزرگ شدیم، همیشه مثل خواهر و برادر بودیم. من همیشه دلم میخواست از تو و عباس حمایت کنم، حتی بیشتر از خواهرای خودم، چون شما امانت عمو بودید! اما تازگیها هر وقت می دیدمت دلم میخواست با همه وجودم ازت حمایت کنم، میخواستم تا آخر عمرم مراقبت باشم!نمیفهمیدم چِم شده تا اونروز که دیدم اون نانجیب اونجوری گیرت انداخته، تازه فهمیدم چقدر برام عزیزی و نمیتونم تحمل کنم کس دیگهای...»😨 و حرارت احساسش بهقدری بالا رفته بود که دیگر نتوانست ادامه دهد و حرف را به جایی جز هوای عاشقی برد:«همون شب حرف دلم رو به بابا زدم، اونقدر استقبال کرد که میخواست بهت بگه. اما من میدونستم چیکار کردم و تو چقدر ازم ناراحتی که گفتم فعالًا حرفی نزنن تا یجوری از دلت در بیارم!»☺️ سپس از یادآوری لحظه ریختن شربت روی سرش خندهاش گرفت و زیر لب ادامه داد :«اما امشب که شربت ریخت، بابا شروع کرد!»😅 و چشمانش طوری درخشید که خودش فهمید و سرش را پایین انداخت. دوباره دستی به موهایش کشید، سرانگشتش را که شربتی شده بود چشید و زیر لب زمزمه کرد :«چقدر این شربت امشب خوشمزه شده!» 😌
سپس زیر چشمی نگاهم کرد و با خندهای که لبهایش را ربوده بود، پرسید :«دخترعمو! تو درست کردی که انقدر خوشمزهاس؟»😉 من هم خندهام گرفته بود و او منتظر جوابم نشد که خودش با شیطنت پاسخ داد :«فکر کنم چون ازدست تو ریخته، این مزهای شده!»🌹 با دست مقابل دهانم را گرفتم تا خنده ام را پنهان کنم و او میخواست دلواپسیاش را پشت این شیطنتها پنهان کند و آخر نتوانست که دوباره نگاهش را به زمین انداخت و با صدایی که از تپشهای قلبش میلرزید،پرسید :«دخترعمو! قبولم میکنی؟»😓😍
حالا من هم در کشاکش پاک احساسش، در عالم عشقم انقلابی به پا شده و میتوانستم به چشم همسر به او نگاه کنم که نه به زبان، بلکه با همه قلبم قبولش کردم.❤️😍
از سکوت سر به زیرم، عمق رضایتم را حس کرد که نفس بلندی کشید و مردانه ضمانت داد :«نرجس! قول میدم تا لحظهای که زندهام، با خون و جونم ازت حمایت کنم!»😍
او همچنان عاشقانه عهد میبست و من در عالم عشق امیرالمؤمنین (علیهالسلام) خوش بودم که امداد حیدریاش را برایم به کمال رساند و نهتنها آن روز که تا آخر عمرم، آغوش مطمئن حیدر را برایم انتخاب کرد. 🙂 به یُمن همین هدیه حیدری، ۳۱ رجب عقد کردیم و قرار شد نیمه شعبان جشن عروسیمان باشد☺️ و حالا تنها سه روز مانده به نیمه شعبان، شبح عدنان دوباره به سراغم آمده بود. نمیدانستم شمارهام را از کجا پیدا کرده و اصالًا از جانم چه میخواهد؟😡 گوشی در دستانم ثابت مانده و نگاهم یخ زده بود که پیامی دیگر فرستاد :«من هنوز هر شب خوابتو میبینم! قسم خوردم تو بیداری تو رو به دست بیارم و میارم!» نگاهم تا آخر پیام نرسیده، دلم از وحشت پُر شد 😰 که همزمان دستی بازویم را گرفت و جیغم در گلو خفه شد. وحشتزده چرخیدم و در تاریکی اتاق، چهره روشن حیدر را دیدم. از حالت وحشتزده و جیغی که کشیدم، جا خورد. خنده روی صورتش خشک شد و متعجب پرسید :«چرا ترسیدی عزیزم؟ من که گفتم سر کوچهام دارم میام!»😳پیام هوسبازانه عدنان روی گوشی و حیدر مقابلم ایستاده بود و همین کافی بود تا همه بدنم بلرزد. دستش را از روی بازویم پایین آورد، فهمید به هم ریختهام که نگران حالم، عذر خواست :«ببخشید نرجس جان! نمیخواستم بترسونمت!»😥همزمان چراغ اتاق را روشن کرد و تازه دید رنگم چطور پریده که خیره نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم تا از خط نگاهم چیزی نخواند اما با دستش زیر چانهام را گرفت و صورتم را بالا آورد.
#ادامه_دارد...🌸
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
ختم #صلوات به نیت:🔰 #شهید_حسین_دارابی🌹 هدیه به حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولا امیرالمومنین ع
جمع کل صلوات:10/300/850🌹
انشاءلله همگی حاجت روا بشید❤
التماس دعا
ختم #صلوات به نیت:🔰
#شهید_سید_محمد_رضا_طبسی_حائزی🌹
هدیه به حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولا امیرالمومنین علیه السلام و برای سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)🌺
مهلت: تا فردا شب ساعت۲۱
تعداد صلواتهای خود را به آیدی زیر بفرستید👇
@Ahmad_mashlab1115
4.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 استوری | این حسین کیست؛
که عالم همه دیوانه اوست…
@Modafeaneharaam