#سیره_شهدا
✨خدمت به شهدای مدافع حرم ...
♨️رفتیم قم دیدن خانواده یکی از شهدای افغانستانی...
گفت:اگه امشب شهید شما بود، برای شما چه کاری می کرد؟
گفتند:ما رو می برد بیرون.
مصطفی آن روز برای زیارت به حرم نرفت و در عوض آنها را بیرون برد و خانه شان را جارو کرد.
گفتم:بریم حرم زیارت کنیم.
اما مصطفی جواب داد:
حرم برای من یعنی همین. زیارت برای من یعنی اینکه الان از خانواده شهید تجلیل کنم و هر چقدر وقت دارم برای اینا بذارم.
✍🏻راوی: همســر شهیــد
#شهید_مصطفی_صدرزاده
#اربعین
#شهدای_مدافع_حرم
@Modafeaneharaam
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗣 علیرضا پناهیان: در دولت پزشکیان، هماهنگی دیپلماسی و میدان فوقالعاده است
@Modafeaneharaam
@Modafeaneharaam
شهید القدس ...
شهید هنیه
به مناسبت سالگرد شهادت ایشان
@Modafeaneharaam
🖥 «پسر کو ندارد نشان از پدر»
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با خانوادههای شهدای جنگ تحمیلی اخیر در حاشیه مراسم بزرگداشت چهلم این شهیدان در حسینیه امام خمینی؛ ۱۴۰۴/۵/۷
📖 خبر شهادت پدرش را که شنید، جان از دست و پاهایش رفت. هنوز زود بود که یتیم بشود. مادر اما با صلابت کنارش نشست. دهان کنار گوشش برد و گفت: «از این به بعد تو مرد این خانهای! مرد این خانه هم باید شبیه بابایش باشد.»
همان شد که امروز در حسینیهی امام، محکم قدم بر میداشت. پاهایش دیگر نمیلرزید. آمده بود خودش را نشان رهبرش بدهد. قرار بود او مرتضای دیگری شود.
👈 راوی: سرکار خانم سعیده نوری، همسرِ شهیدِ سردار مرتضی طیب مسعود
📝 به قلم نجمه صفاتاج
@Modafeaneharaam
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢امروز … سالگرد این سخنرانیه
🔹داشت وداع میکرد
هنوز یادمه ، وقتی این کلمات را گفت ، دلم ریخت
سردم شد
🔹اما همان شد که گفت ، با خونش ، پیروزی بر شمشیر را ضمانت کرد و پرچم را به ما سپرد
وداعی که داغش به دلهامون باقیه تا برای ادامه مسیر ، سرد نشیم
@Modafeaneharaam
14.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا ابا عبدالله به حبیب بگو اسم ما هم بنویسه 😭💔
جوانی که در اربعین برای غذا خوردن آمده بود...
@Modafeaneharaam
6.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
️ قهقهه بر گرسنگی کودکان و تمسخر فلسطینیان مظلوم توسط صهیونیستهای حرامی در پخش زنده!
@Modafeaneharaam
@Modafeaneharaam
🔴منابع رسمی
گفته شده این فرد تونسته بیشترین دانشجوهای موفق پولساز رو در سطح کشوری داشته باشه
لینک کانالشو پیدا کردم که رایگانه همش
سریع جوین شو که پاک میشه😍
https://eitaa.com/basiri1404
https://eitaa.com/basiri1404
https://eitaa.com/basiri1404
هفتم صفر سالروز شهادت غریبانه مولایمان امام حسن مجتبی علیه السلام را به پیشگاه قطب عالم امکان مولا صاحبالزمان عج و دوست داران آن حضرت تسلیت عرض میکنیم.
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 #قرار_بیقرار 🌹 خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده قسمت 7
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #قرار_بیقرار
🌹 خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده
قسمت 8⃣5⃣
همین کارها و بازیهای عجیب و غریب با پسرم کار دستم داد و مهره گردنم آسیب دید. کارم به بیمارستان و اتاق عمل کشید. وقتی مرخص شدم حسابی روحیه ام را باخته بودم، باید یک جا می نشستم و سرم را حرکت نمی دادم. دلم مصطفی را میخواست. بمب انرژی بود این مرد. چشمم به ساعت بود و گوشم به زنگ. اما انگار بی معرفت خیال آمدن نداشت. دراز کشیدم و زل زدم به دیوار. چیزی شبیه بغض میان گلویم پیچید. از مامان مدام سراغش را میگرفتم و او هم تکرار میکرد که امروز چهارشنبه است و هیئت دارد. مگر میشد که نیاید؟! بالأخره صدای زنگ بلند شد، صدایش زودتر از خودش وارد خانه شد.
+ « پاشو خجالت بکش. این قدر ننه من غریبم بازی در نیار. این سوسول بازیا به تو نیومده! »
آمد کنارم نشست و گفت:
« اصلا پاشو کولت کنم و دور اتاق بچرخونمت! »
آن قدر حرف زد و شوخی کرد که یادم رفت چقدر دلتنگ بودم. میان حرفها و شوخیهایش کتاب ابراهیم هادی را داد دستم و گفت:
« اینو بخون. »
بی حوصله نگاهی به کتاب کردم و گفتم:
« تو که میدونی من حال خوندن کتابی که تهش تلخ باشه رو ندارم. »
گفت:
« این یکی فرق میکنه داستان زندگی به شهیده! »
به خاطر مصطفی نصفش را خواندم اما کم آوردم. آخر مثل ابراهیم هادی شدن یکی مثل مصطفی را می خواست.
⬅️ ادامه دارد....
@Modafeaneharaam
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #قرار_بیقرار
🌹 خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده
قسمت 0⃣6⃣
یک بار مصطفی از ناحیه پا مجروح شده بود. از بیمارستان مرخص شد و داشتیم با هم برمیگشتیم. من پشت فرمان نشسته بودم و مصطفی هم کنار دستم بود. در ترافیک بودیم و او هم مشغول صحبت کردن با تلفن. بنده خدایی آمد کنار دست ما ترمز کرد. نگاهی به داخل ماشین انداخت و دید خانمها همه چادری، مصطفی هم با پیراهن یقه آخوندی و ریش نشسته، طرف یک فحش رکیک داد و تا راه باز شد سریع گازش را گرفت و رفت. عصبانی شدم و پایم را روی گاز گذاشتم که جلویش بپیچم و از ماشین پیاده اش کنم. مصطفی مچ دستم را گرفت و گفت:
« داداش تو ماشین زن و بچه نشسته. اون بنده خدا هم از روی نفهمی یه حرفی زده ما نباید آتش بیار معرکه باشیم که! »
همان جا مطمئن شدم که مصطفای پر شر و شور دوران کودکی به مردی صبور تبدیل شده. وقتی برای چندمین بار تیر خورد و در بیمارستان بستری شد، امیرحسین حاج نصیری آمد پیش او و خواهش کرد که هر طوری شده کارش را ردیف کند تا به سوریه برود. امیر حسین با دلخوری تعریف کرد:
« رفته بودم پیش یکی از فرمانده ها تا رضایت بده و راهی بشم طرف با پرخاش گفت: مگه اونجا حلوا خیرات میکنن که میخوای بری؟ منم جوابش رو با تندی دادم از اون موقع دیگه هر کاری میکنم نمیذارن حتی اسم سوریه رو بیارم! »
مصطفی همان طور که دراز کشیده بود گفت:
« اشکال نداره یه خودکار و کاغذ بیار تا برای حاج قاسم نامه بنویسم که بری. »
هر چه گفت امیر حسین نوشت و بعد هم به من اشاره کرد و گفت:
« بده نامه رو داداشم تایپ کنه. تا حالا نامه هرکسی رو تایپ کرده بالأخره رفته سوریه. »
⬅️ ادامه دارد....
@Modafeaneharaam