📝 ۱۳ سال پیش که محمدرضا برای خواستگاری آمد،
اولین بار را با چند نفر از دوستان بزرگتر و همکارانش که در بیروت با هم بودند به خانه ما آمد
پدر و مادرش گفته بودند: «اول برو و رضایت اولیه را بگیر، بعد ما بیایم لبنان»
یکی از دوستانش شروع کرد به تعریف و تمجید از محمدرضا برای پدرم،
پدرم حرفش را قطع کرد و گفت:
«این حرفها لازم نیست… من دارم دخترم را عروس امام خمینی میکنم»
[ما لبنانیها، تصویرمان از ایران و ایرانی، امام خمینی و سیدالقائد( آقا ) است]
فضای مجلس یکباره ساکت شد
دیدم محمدرضا سرش را پایین انداخت و صورتش سرخ شد
چند روز بعد با پدرم تماس گرفت و گفت:
«اگر ممکنه خانواده رو جمع کنید، چند دقیقه مزاحمتون بشم»
همه خانواده آمدند و محمدرضا هم آمد
شروع کرد به صحبت و گفت:
«شما چند روز پیش حرفی زدید که هنوز ذهنم درگیرشه
حرفتون خیلی سنگین بود ، خیلی بار داشت
راستش رو بخواید، من محمدرضا نوریام…
نه شباهتی در رفتار به امام دارم و نه در عمل به سیدالقائد
نهایت تلاشم اینه که شاید یه سرباز کوچک برای اونها باشم
اگر منِ واقعیِ امروز رو میپذیرید، یا علی…
اما خواهش میکنم ، اشتباهات و خطاهای فردای من رو به پای اونها ننویسید»
حاضر نشد حتی برای گرفتن یک «بله»، از نام امام و سیدالقائد برای خودش خرج کند…
#امام_امید
#اندیشه_جاودان
#رهبر_آزادگان
#محمدرضا_نوری
#ابوعباس
@bashohada_313