eitaa logo
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
2.4هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
4.9هزار ویدیو
19 فایل
✨﷽✨ فعالیت مجموعه تقدیم به صاحب‌الزمان(عجّ) و روح تابناک حضرت زهرا(س) و تمام شهیــدان تا ازاین طریق مارا موردعنایت خویش قراردهند و دست مان در دنیا و آخرت بگیرند. {کاربرای رضای خدا} شروع خادمی: نیمه‌شعبان ۱۳۹۹ #صلوات برای ظهـور @askarii_313
مشاهده در ایتا
دانلود
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
✨yazahra✨ و تمـام جهان هم که بگـویند تـو نیستی من شهادتــــ می‌دهم که حضور داری پس آرام روبروی تـو
۱ 🌺 داستان پهلوانی های ابراهیم ادامه داشت تا ماجرای پیروزی انقلاب پیش آمد . بعد از آن اکثر بچه ها درگیر مسائل انقلاب شدند و حضورشان در ورزش باستانی خیلی کمتر شد . تا اینکه ابراهیم پیشنهاد داد که صبح ها در زورخانه نماز جماعت صبح را بخوانیم و بعد ورزش کنیم و همه قبول کردند . بعد از آن هر روز صبح برای اذان در زورخانه جمع شدیم . نماز صبح را به جماعت می خوانیم و ورزش را شروع می کردیم . بعد هم صبحانه مختصری و به سر کارهایمان می رفتیم . ابراهیم خیلی از این قضیه خوشحال بود . چرا که از طرفی ورزش بچه ها تعطیل نشده بود و از طرفی بچه ها نماز صبح را جماعت می خواندند . 🌹
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
🌟yazahra🌟 من از عالم تو را تنها برگزیدم روا داری که من غمگین نشینم؟! در زمین گمنام و در آسمان خوشن
۱ نمــازاوّل‌وقت‌🌱 يكبار حرفـــــ از نوجوان ها و اهميتــــ به نمــاز بود. ابراهيم گفت: زمانی كه پدرم از دنيا رفتــــ خيلی ناراحتــــ بودم. شب اول، بعد از رفتن مهمانان به حالتــــ قهر از خدا نماز نخواندم و خوابيدم. به محض اينكه خوابم بُرد در عالم رويا پدرم را ديدم! درب خانه را باز كرد. مســتقيم و با عصبانيت به ســمت اتاق آمد. روبروی من ايستاد. برای لحظاتی درست به چهره من خيره شد. همان لحظه از خوابـــــ پريــدم. نگاه پدرم حرفهای زيادی داشــت! هنوز نماز قضا نشــده بود. بلند شدم، وضو گرفتم ونمازم را خواندم. 🌱
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
#یـازهــــرا(س)💖 🍃توی کوچه بود همش به آسمون نگاه میکرد سرش رو پایین می‌انداخت... 🍃بهش گفتم داش اب
۱📚 ✔️برخورد‌صحیح 🔸کار بی منطق انجام ندهد و این رمز موفقیت او در برخوردهایش بود . 🔹نحوه برخورد او مرا به یاد این آیه می‌انداخت : ✔️بندگان(خاص خداوندِ)رحمان کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامی که جاهلان آنان را مخاطب سازند (و سخنان ناشایست بگویند) به آن‌ها سلام می‌گویند. 🌱🌱🌱
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
#شَھید‌ابرٰاهیم‌هٰادےٓ🌹 گمنامی صفت یارآن خداست🥀 ...! #یادشهــــدا_بـا_صلواتـــــــــ اَللّھُــمَ ص
۱📚 🥀گمنامی🥀 🔹دیدم برای خواب به آشپزخانه مقر سپاه رفت . فردا از پیرمردی که داخل آشپزخانه کار می‌کرد پُرس‌وجو کردم . 🔹فهمیدم که بچه‌های آشپزخانه همگی اهل نماز شب هستند . ابراهیم برای همین به آنجا می‌رفت ، اما اگر داخل مقر نماز شب می‌خواند همه می‌فهمند . 🔸آن اواخر حرکات ، رفتار ابراهیم من را یاد حدیث امام علی(ع) به نوف بکالی می‌انداخت که فرمودند :《 شیعه من کسانی هستند که عابدان در شب و شیران در رور باشند .》 🥀🥀🥀
🦋°• 🌱 ابراهیم در دوران پيروزی انقلاب شجاعتهای بسياری از خود نشان داد. او همزمــان بــا تحصيل علم بــه کار در بازار تهران مشــغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربيت بدنی و بعد از آن به آموزش و پرورش منتقل شد. ابراهيــم در آن دوران همچون معلمی فداکار به تربيت فرزندان اين مرز وبوم مشغول شد. او اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانان يعنی ورزش باســتانی شــروع کرد. در واليبال وکشــتی بينظير بود. هرگز در هيچ ميدانی پا پس نکشيد و مردانه می ايستاد. مردانگــی او را ميتوان در ارتفاعات ســر به فلک کشــيده بازی دراز و گيلان غرب تا دشتهای سوزان جنوب مشاهده کرد. حماســه های او در اين مناطق هنــوز در اذهان ياران قديمی جنگ تداعی ميکند. در والفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردانهای کميل و حنظله درکانالهای فكه مقاومت کردند. اماتسليم نشدند. ســرانجام در 22 بهمن سال 1361 بعد از فرســتادن بچه های باقيمانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. ديگركسی او را نديد. او هميشه از خدا ميخواســت گمنام بماند، چرا كه گمنامی صفت ياران محبوب خداست. خدا هم دعايش را مســتجاب كرد. ابراهيم سالهاست كه گمنام و غريب در فكه مانده تا خورشيدی باشد برای راهيان نور. 🌹مبلغ شهـ‍ــدا باشیم 🇮🇷
🥀 عصر يکی از روزها بود. ابراهيم از سر کار به خانه می آمد. وقتی وارد کوچه شــد برای يک لحظه نگاهش به پسر همســايه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهيم را ديد بلافاصله از دختر خداحافظی کرد و رفت! ميخواست نگاهش به نگاه ابراهيم نيفتد. چندروزبعد دوباره اين ماجرا تکرار شد. اين بار تا ميخواسـت از دختر خداحافظی کند، متوجه شدکه ابراهيم درحال نزديک شدن به آنهاست. دختر سريع به طرف ديگر کوچه رفت و ابراهيم در مقابل آن پسر قرار گرفت. ابراهيم شـروع کرد به سلامُ عليک کردن و دست دادن. پسر ترسيده بوداما ابراهيم مثل هميشه لبخندی برلب داشت. قبل از اينکه دستش را از دست او جدا کند با آرامش خاصی شروع به صحبت کرد و گفت: ببين، تو کوچه و محله ما اين چيزها سابقه نداشته. من، تو و خانواده‌ات رو کامل ميشناسم، تو اگه واقعاً اين دختر رو ميخوای من با پدرت صحبت ميکنم که... جوان پريد تو حرف ابراهيم و گفت: نه، تو رو خدا به بابام چيزی نگو، من اشتباه کردم، غلط كردم، ببخشيد و ... ابراهيم گفت: نه! منظورم رو نفهميدی، ببين، پدرت خونه بزرگی داره، تو هم که تو مغازه او مشغول کارهستی، من امشب تو مسجد با پدرت صحبت ميکنم. ان‌شاءالله بتونی با اين دختر ازدواج کنی، ديگه چی ميخوای؟ ...
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
•#سلام‌بر‌ابراهیم🥀 عصر يکی از روزها بود. ابراهيم از سر کار به خانه می آمد. وقتی وارد کوچه شــد برا
°•🥀 واسطه ی ازدواج جوان که ســرش را پائين انداخته بود خيلی خجالــت زده گفت: بابام اگه بفهمه خيلی عصبانی ميشه ابراهيــم جــواب داد: پدرت با من، حاجی رو من ميشناســم، آدم منطقی وخوبيــه. جوان هم گفــت: نميدونم چی بگم ، هر چی شــما بگی. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. شــب بعد از نماز، ابراهيم در مسجد با پدرآن جوان شروع به صحبت کرد. اول از ازدواج گفت و اينکه اگر کسی شرايط ازدواج را داشته باشد و همسر مناسـبی پيدا کند، بايد ازدواج کند. در غير اينصورت اگر به حرام بيفتد بايد پيش خدا جوابگو باشد. و حالا اين بزرگترها هســتند که بايد جوانها را در اين زمينه کمک کنند. حاجي حرفهای ابراهيم را تأييد کرد. اما وقتی حرف از پســرش زده شــد اخمهايش رفت تو هم! ابراهيم پرسـيد: حاجی اگه پســرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو گناه نيفته، اون هم تو اين شرايط جامعه، کار بدي کرده؟ حاجی بعد از چند لحظه سکوت گفت: نه! فردای آن روز مادر ابراهيم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد... يک ماه از آن قضيه گذشــت، ابراهيم وقتی از بازار برميگشــت شب بود. آخرکوچه چراغانی شده بود. لبخند رضايت بر لبان ابراهيم نقش بست. رضايت، بخاطر اينکه يک دوسـتی شـيطانی را به يک پيوند الهی تبديل کــرده. ايــن ازدواج هنوز هم پا برجاســت و اين زوج زندگيشــان را مديون برخورد خوب ابراهيم با اين ماجرا ميدانند درود بر شهـدا یادشان گـرامی اللهم صل علی محمّدوآل محمّـد وَعجّل فَرَجَهُـم بحقّ سیدالشهداء🌹
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
°•#سلام‌بر‌ابراهیم🥀 واسطه ی ازدواج جوان که ســرش را پائين انداخته بود خيلی خجالــت زده گفت: بابام اگ
✨بِسم الله الرَّحمن الرَّحیم 🥀 مكثی كرد و گفت: توی اين چند روز، من و دوســتم تلاش ميكرديم تا مشخصات كه گمنام بودند را پيداكنيم. چون كسی نبود به وضعيت ، تو پزشكی قانونی رسيدگی كنه. ٭٭٭ شــب بيســت و دوم بهمن بود. با چند تن از جوانــان انقلابی برای تصرف کلانتری محل اقدام كردند. آن شب، بعد از تصرف کلانتری 14 با بچه‌ها مشغول گشت زنی در محل بوديم. صبح روز بعد، خبر پيروزی انقلاب از راديو سراسری پخش شد. چند روزی به همراه امير به مدرســه رفاه ميرفـت. او مدتی جزء محافظين حضرت امام بود. بعد هم به زندان قصر رفت و مدت کوتاهی از محافظين زندان بود. در اين مدت با بچه‌های کميته در مأموريت هايشان همکاری داشت، ولی رسماً وارد کميته نشد. ...
باسیّدالشهداوشهداتـٰاظُهـور🇮🇷
🥀 "شهید ابراهیم هادی" مصداق اين کلام نورانی پيامبــر اَعظم‌صلّی الله علیه وآله بود که ميفرمايند: »خداوند وعده فرمــوده؛ مؤذن و فرد که وضو ميگيرد و در نماز جماعت مســجد شرکت ميکند، بدون حساب به بهشت ببرد. در همان دوران با بيشتر بچه های مساجد محل رفيق شده بود. او از دوران جوانی يک عبا برای خودش تهيه کرده بود و بيشــتر اوقات با عبا نماز ميخواند. ٭٭٭ سال 1359 بود. برنامه بسيج تا نيمه شب ادامه يافت. دو ساعت مانده به اذان صبح کار بچه‌ها تمام شد. 🌹ابراهيم بچه ها را جمع کرد. از خاطرات كردستان تعريف ميکرد. خاطراتش هم جالب بود هم خنده دار. بچه‌ها را تــا اذان بيدار نگه داشــت. بچه‌ها بعد از نمــاز جماعت صبح به خانه هايشان رفتند. به مسئول بسيج گفت: اگر اين بچه ها، همان ساعت ميرفتند معلوم نبود برای نماز بيدار ميشدند يا نه، شما يا کار بسيج را زود تمام کنيد يا بچه‌ها را تا اذان صبح نگهداريد كه نمازشان قضا نشود. ٭٭٭ 🌹ابراهيم روزها بسيار انسان شوخ و بذله گويي بود. خيلی هم عوامانه صحبت ميکرد. قبل از سحر بيدار بود و مشغول نماز شب ميشد. اما شبها معمولاً سعی ميکــرد اين کار مخفيانه صورت بگيرد. هر چه به اين اواخر نزديک ميشد. بيداری سحرهايش طولانی تر بود. گويی ميدانست در احاديث نشانه شيعه بودن را بيداری سحر و نماز شب معرفی کرده‌اند. سلام بر راهشان پررهـ‍ـرو یادشان گرامی 🇮🇷 ─‌┅═‎✧❁°یازهـــــ🦋ـــــرا°❁✧═‎‌‌‌‌‌‌┅─‌