🌹💐🌷🕊🌷💐🌹
🌹 #شهیدانه 🌹
#شهید شدن اتفاقے نیست...
🌹 #شهید 🌹
قبل از همه چیز دنیایش را به #قربانگاه برده ...
او زیر نگاه مستقیم خدا زندگی ڪرده ...
#شهادت اتفاقے نیست ...
سعادتے است ڪه نصیب هر ڪسے نمے شود ...
باید #شهیدانه زندگے ڪنے
تا #شهیدانه بمیرے...
#شهید_والامقام
#حسین_معز_غلامی
🥀 @dashtejonoon1💐🌹
💐🍀🌺🌼🌺🍀💐
#یا_مهدی
كی شود از تو بيايد خبری #مهدی جان
برسداين شب ما را سحری #مهدی جان
ز فراق رخ تو تا به سحر ناله زنم
ناله دلشدگان را اثری #مهدی جان
آه و افسوس که عمرم به فراق تو گذشت
حاصلم نیست بجز چشم تری #مهدی جان
مادرت گفت میان در و دیوار بیا
که مرا حاصل خون پسری #مهدی جان
بین چه سان #سیلی دشمن رخ من کرده کبود
که چنین تیره نگشته قمری #مهدی جان
صورت نیلی خود را ز #علی پو شاندم
تا نبیند ز کبودی اثری #مهدی جان
🌺 @dashtejonoon1💐🌼
استاد محمد شجاعیسفر پر ماجرا 08.mp3
زمان:
حجم:
8.78M
🌺🍀💐🌼💐🍀🌺
#سفر_پرماجرا ۸
#استاد_شجاعی
پُرهزینه ترین روزهای عُمر تو پس از تولدت به برزخ آغاز می شود.
تمامِ سرمایه ات را خرجِ دنیا نکن، برای آنروز تا می توانی پیش فرست
💐 @dashtejonoon1🌼🌺
14.mp3
زمان:
حجم:
14.1M
🌹🕊🥀🌴🥀🕊🌹
#کتاب_صوتی
#دخترم_ناهید
#شهیده_والامقام
#ناهید_فاتحی_کرجو
💐 #قسمت_چهاردهم💐
#کپی و #استفاده از صوت با ذکر #صلوات ، #بلامانع است .
شادی روح #امام_راحل و #شهدا
#صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد
#و_عجل_فرجهم
🌹 @dashtejonoon1🥀🕊
دشت جنون
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀 #سردار_رشید_اسلام #شهید_والامقام #حسین_املاکی قائم مقام لشگر 16 قدس گیلان #قسمت_دوازدهم
🥀🌴🌹🕊🌹🌴🥀
#سردار_رشید_اسلام
#شهید_والامقام
#حسین_املاکی
قائم مقام لشگر 16 قدس گیلان
#قسمت_آخر
گفتگو با یکی از همرزمان شهید املاکی
اگر میشود برای حسن ختام این گفتگو ما را مهمان یک خاطره ناب از شهید املاکی بکنید.
خاطرهای که برایتان تعریف میکنم از قول یک شهید است. شهید سیدمهدی حسینی از بچههای اطلاعات- عملیات بود. ایشان یک بار برایم تعریف کرد: «تازه به مرخصی رفته بودم که دلم برای حسین املاکی تنگ شد. تصمیم گرفتم به خانهشان بروم. (خانه پدری شهید املاکی در یکی از روستاهای منطقه کومله از توابع لنگرود بود. روستایشان در یک منطقه صعبالعبور است که همین الان هم با امکانات فعلی دسترسی به آنجا کار راحتی نیست) خودم را به لنگرود رساندم و، چون ماشین نبود، با پای پیاده به کومله و روستایشان رفتم.
در که زدم، مادر حسین در را باز کرد. از او سراغ حسین را گرفتم. گفت در «چای باغ» است. آدرس داد. از یک بلندی بالا و پایین رفتم تا اینکه به مزرعهشان رسیدم. حسین داشت توی مزرعه کار میکرد و یک سبد بزرگ به دوشش بسته بود. تا من را دید با خوشرویی به استقبالم آمد و پرسید اینجا چه کار میکنی؟ گفتم دلم برایت تنگ شده بود. گفت مرد حسابی مگر چند روز از هم دور بودیم که دلت تنگ شد. خلاصه کمی حرف زدیم و پرسیدم چرا داری در مزرعه کار میکنی؟ انگار کمی توی خودش رفت. بعد از من قول گرفت به کسی چیزی نگویم و گفت که مخارجش تأمین نمیشود و برای اینکه کمکی به خانواده پدری و خانواده خودش بکند، باید در مزرعه کار کند. شهید حسینی میگفت: «خیلی دلم برای حسین سوخت.
در جبهه سمت و مسئولیتی داشت، با این وجود در روستایشان مثل یک کارگر کار میکرد. من هم زنبیلی برداشتم و کمی به او کمک کردم.» نکته جالب در خصوص این خاطره شرایطی است که حسینی آن را برایم تعریف کرد. سال ۶۵ ما در هورالعظیم شناسایی میکردیم و معمولاً سیدمهدی حسینی همراه من بود. یکبار که با هم تنها بودیم، دیدم در فکر فرورفته است. گفتم به کدام شهید فکر میکنی که اینطور توی خودت هستی؟ گفت شهید نیست، ولی مطمئنم روزی شهید میشود. بعد ماجرای دیدن حسین در مزرعه را تعریف کرد و گفت: «حسین از من قول گرفته بود به کسی این قضیه را نگویم، ولی فکر کردم اگر من شهید شدم، حیف است این خاطره جایی بازگو نشود. برای همین برای تو تعریف کردم.» شهید حسینی کمتر از یک ماه بعد به شهادت رسید.
#روحشان_شاد
#یادشان_گرامی
#راهشان_پر_رهرو
🥀 @dashtejonoon1🕊🌹