🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_شمس_الدین_غازی*
#نویسنده_غلامرضا_کافی*
#قسمت_پانزدهم
🎙️به روایت زهره غازی
صبحی که عصر آن روز شهید شد، با ما تماس گرفت گویی که میخواست خداحافظی کند. وقتی زنگ زد یادم آمد که دیشب خوابش را دیدم .خواب دیدم شهید هاشم اعتمادی از سرداران شهید فارس که سپیدانی است تلگراف زده به آقام و بالاش نوشته «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكَ رَاضِيَةً. مَّرْضِيَّةً» در همین حال شمس را دیدم که لباس تکاوری پوشیده با قد بلند و موهای مرتب ماه شده بود. برگ تلگراف هم دستش بود در سطر دوم نوشته بود شهید ... ولی جای اسمش خالی بود. در خواب دلم ریخت .گفتم :مال کیه؟ گفت حالا مشخص میشه.
یک بار هم خواب دیدم رفتم امامزاده در حالی که صحن و سرا و اطراف امامزاده پر از جمعیت بود یکباره ساختمان امامزاده فروریخت. لحظاتی بعد در حالی که هراسان به ویرانه ی امامزاده نگاه میکردم، آقابزرگم را دیدم که پرچم سبز بزرگی با نقش «لااله الا الله» به دست دارد و از میان گردوغبار خرابه ی مرقد بیرون می آید. پشت سرش هم دو زن با چادر عربی و روبنده هویدا شدند که به رسم زنان جنوبی خودمان بر سر و سینه میزدند. به طرفشان دویدم گفتم :چی شده آقاجون؟ گفت نمی دانی دخترم؟ پسر امامزاده شهید شده است.
از خواب که پا شدم همان سر صبح زنگ زدم به حاج آقا ملک نسب، شیخ شوخ شاعر که بعداً مرحوم شد. گفتم: تعبیرش چیست؟ گفت: اجازه بده بعداً بگویم. ولی هرگز به من نگفت و همان روز به آقای ترابی شوهرم گفته که تعبیرش چیست .درست روز شهادت شمس به دلیل تلفن صبح و خوابهای شب، حال غریبی داشتم و در دلم آشوب بود. وقتی برای نماز ظهر قامت بستم ،کسی در گوشم گفت: برادرت شهید شده.
این بود که با اطلاع و بی اطلاع راهی شیراز شدیم. اصلاً دوست نداشتم که باور کنم شمس الدین شهید شده .حتی وقتی به شیراز رسیدیم و مادرم را دیدم که از هوش رفته اول فکر کردم دایی ام فوت کرده. وقتی فهمیدم شمس الدین شهید شده از هوش رفتم .بعد از مدتی که به هوش آمدم ،آیت الکرسی خواندم و سعی کردم سر پا باشم.
#ادامه_دارد...
@Modafeaneharaam