40.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 #بببنید | موجی که در ساحل شهادت آرام گرفت...
💕 فاصله بین دیدارها بسیار طولانی شده بود...
با خودم فکر میکردم آیا میشود روزی بیاید که دیگر بابا نخواهد برود؟
از فکرم گذشت که پدری که من میشناسم حتی اگر ماموریت منطقهاش هم تمام شود، کسی نیست که بخواهد خانهنشین شود و شاید نهایتاً فاصلهها کمی کمتر شود اما حذف نمیشود.
دقیقاً وقتی این شعر را که میشنوم، یاد بابا میافتم:
«موجیم که آسودگی ما، عدم ماست»
همیشه در تلاش بود، شبانه روز، بدون تعطیلی میدوید...
✈️ هواپیما که از مبدأ تهران بلند شد، کمی بعد فهمیدم که پیکر بابا هم در همین پرواز است. حال عجیبی بود. آخرین پرواز با بابا...
ولی حس همراهیاش عجیب دلم را آرام میکرد. انگار که کنارم نشسته بود و دستم را گرفته بود. انگار فقط چشم سرم نمیدید ولی کامل حسش میکردم...
🔹 به فرودگاه اصفهان که رسیدیم، مراسم استقبال از شهید بود، در صف ایستاده بودیم و پیکر شهید در تابوت پرچم پیچ شده از بین جمعیت عبور میکرد...
گریه دوستان و همرزمان بابا بلند شد، اما انگار دست بابا در دستم بود...
❤️ انگار یه حالت تسکین قلبی داشتم، انگار حس میکردم شادی قلب پدرم را -که پاداش ده ها سال مجاهدتش را گرفته بود و به آرزویش رسیده بود- میتوانم درک کنم...
شرح این حال سخته ولی شاید خارج از منطق و عقل و یک امر احساسی است...
خودش یادم داده بود تا کسی شهید میشود، باید برایش خوشحال بود که به سعادت رسیده و شاید به این حرف ایمان داشتم.
پس قلبم مطمئن بود و آرام...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی