eitaa logo
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
2هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
505 ویدیو
74 فایل
🌹 بسم رب الشهدا 🌹 کانال رسمی سرلشکرپاسدار شهیدالقدس محمدرضا زاهدی ولادت: ۱۳۴۰/۶/۱ شهادت: ۱۳ فروردین ۱۴٠۳ | درپی حملهٔ هوایی رژیم صهیونیستی به کنسولگری ایران در دمشق ارتباط با خادمین کانال: @M_ali_ekhlasi @MohammadMahdiZahedi تبلیغات: @ArEf_ZaHeDi
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمی‌شد» 💐 قرار بود علی آقا
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود» 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و م
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود» 👦🏻 با وجود محمدمهدی، ماندن در خانه مادر و مادر شوهرم، بدون حضور علی آقا برایم سخت‌تر شده بود. تصمیم گرفتم به همراهش به جنوب بروم. وقتی تصمیمم را به او گفتم، زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت: «به خانواده‌ات وابسته‌ای، اذیت می‌شی. اون‌جا تنها می‌مونی.» اما من پایم را کرده بودم در یک کفش که بروم. وقتی دید نمی‌تواند مرا قانع کند، قبول کرد. 🏡 زندگی در اهواز ما با دوست علی آقا و همسرش که یک فرزند دو‌ ساله داشتند، به اهواز رفتیم و در یک خانه مستقر شدیم. وسایل زیادی آن‌جا نبود؛ چند پتو که حکم تشک و لحاف و بالش را داشت و چند تا قابلمه و چند ظرف محدود و یک علاءالدین که روی آن آشپزی می‌کردیم. هر هفته یکی از مردها به خانه می‌آمد و خوراکی و مواد اولیه مورد نیاز ما را برایمان می‌خرید، تا هفته بعد لنگ نمانیم. بعد هم ما را می‌برد مخابرات که با خانواده‌هایمان تماس بگیریم. تقریباً تا آخر جنگ اهواز ماندم و فقط در مواقعی که علی آقا تهران یا شهر دیگری مأموریت داشت، به اصفهان برمی‌گشتم. 🩸 خون و درد یک بار علی آقا آمد خانه در حالی که تمام لباس‌هایش خونی بود. کف دستش را با باند بسته بود. سر و صورتش از عرق خیس بود و معلوم بود درد می‌کشد. ترکش خورده بود کف دستش. دکتر گفته بود نباید به ترکش دست بزنند، چون باعث می‌شود عصب انگشت‌ها قطع شود. آن شب تا صبح ناله کرد و درد کشید. چند روز که گذشت، درد دستش کمی بهتر شد، اما هیچ‌وقت بهبود کامل نیافت. هر وقت با کسی دست می‌داد، آه از نهادش بلند می‌شد. چند سال بعد از جنگ گفت: «حتی اگه انگشتام هم بی‌حس بشن، مهم نیست. دیگه نمی‌تونم این درد رو تحمل کنم.» بالاخره یک دکتر قبول کرد که ترکش را دربیاورد؛ خدا را شکر به اعصاب دست هم آسیب نرسید. ❄️ مجروحیت و تحمل درد ترکش‌های ریز و درشت در بدنش زیاد داشت که به آن‌ها خیلی اهمیت نمی‌داد. بیشتر از همه، به خاطر مجروحیتی که در عملیات فتح‌المبین برداشته بود، اذیت می‌شد. به مرور، پای چپش تحلیل رفته بود. این اواخر برای گرم کردن پایش، چند تا جوراب پا می‌کرد. به همین خاطر، لنگه کفش پای چپش را بزرگ‌تر از پای راست سفارش می‌داد. زمستان که می‌شد، اوضاع سخت‌تر بود. گاهی اوقات وقتی به خانه می‌آمد، پای چپش انگار یک تکه یخ بود. جلوی بخاری، کیسه آب گرم روی پایش می‌گذاشتم و پایش را ماساژ می‌دادم تا دمایش با دمای بدنش یکی شود. ‌ ⏪ ادامه دارد ... ✍🏻 برگرفته از 🎙 راوی: همسر شهید 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از KHAMENEI.IR
5.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥حوادث سال پُرماجرای ۱۴۰۳؛ شبیه حوادث سال ۱۳۶۰ 🔹️گزیده‌ای از پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۴. ⚙️ 🔍متن کامل پیام👇 khl.ink/f/59757
هدایت شده از KHAMENEI.IR
⚙️ پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۴ 🌷 🔍متن کامل پیام👇 khl.ink/f/59757
18.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 هم‌اکنون حال و هوای تحویل سال در گلستان شهدای اصفهان 🕌 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود» 👦🏻 با وجود محم
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 4⃣ قسمت چهارم «مهاجرت‌های مکرر، اصفهان، رشت، تهران و لبنان» 📷 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 4⃣ قسمت چهارم «مهاجرت‌های مک
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 4⃣ قسمت چهارم «مهاجرت‌های مکرر، اصفهان، رشت، تهران و لبنان» 🏡 بازگشت به اصفهان جنگ که تمام شد، به اصفهان بازگشتیم. در همان زمان، فرزند دوممان، فاطمه خانم، به دنیا آمد. حاج آقا بین تهران و اصفهان در رفت‌وآمد بود. کمی بعد، ما نیز به همراه او به تهران رفتیم. اما اقامت ما در آنجا چندان طولانی نشد؛ چراکه مسئولیت لشکر قدس گیلان به علی آقا سپرده شد. بار و بندیل‌مان را جمع کردیم و به‌عنوان خانواده‌ای چهارنفره، ساکن رشت شدیم. محمد مهدی تحصیلات دبستان را در همان‌جا آغاز کرد. رشت برای ما خاطرات زیبایی به همراه داشت و دوستان خوبی پیدا کردیم که دوستی‌مان تا امروز نیز ادامه دارد. 🕊️ زندگی در رشت علی آقا در رشت فراغت بیشتری داشت. یادم هست که یک روز در هفته را به دیدار خانواده‌های شهدا اختصاص می‌داد. گاهی من نیز همراه او می‌رفتم. او ارادت خاصی به خانواده‌های شهدا داشت. سال‌های زندگی ما در رشت به سرعت سپری شد و دوباره به تهران بازگشتیم. 🌍 ماموریت به لبنان چندان طول نکشید که علی آقا برای مأموریتی انتخاب شد و باید به لبنان می‌رفت. با وجود همه سختی‌ها، از جمله دوری از خانواده و نگهداری از دو فرزند، بدون لحظه‌ای تردید گفتم: «ما هم با شما می‌آییم.» به‌عنوان خانواده‌ای چهارنفره راهی لبنان شدیم. در آن زمان، وضعیت به پیچیدگی امروز نبود و ما مانند یک خانواده معمولی زندگی می‌کردیم. بچه‌ها به مدرسه می‌رفتند، با هم خرید می‌کردیم و زندگی آزادانه‌ای داشتیم. فاطمه در کلاس سوم بود که فرزند سوممان، آقا محمدحسین، در لبنان به دنیا آمد. حدود چهار تا پنج سال در آن‌جا بودیم و سپس به ایران بازگشتیم. 🏠 سکونت در تهران پس از بازگشت، مطمئن بودیم که فعلاً نمی‌توانیم در اصفهان زندگی کنیم. به همین دلیل، خانه‌ای را که با هزار زحمت و قرض ساخته بودیم، فروختیم و در تهران خانه‌ای خریدیم. فاطمه دوره راهنمایی را در تهران گذراند و محمد مهدی نیز دبیرستان را در آن‌جا به پایان رساند. 📚 چالش‌های جدید محمد مهدی در حال آماده‌سازی برای کنکور بود که دوباره زمزمه‌های رفتن به لبنان به گوش رسید. نگرانی من بیشتر به‌خاطر محمد مهدی و ادامه تحصیلش بود. نه می‌توانستم علی آقا را تنها بگذارم و نه دوری از محمد مهدی برایم آسان بود. در همین گیرودار، نتایج کنکور اعلام شد و محمد مهدی در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد. بالاخره تصمیم گرفتم و به همراه علی آقا، فاطمه و محمد حسین راهی لبنان شدم. می‌دانستم که محمد مهدی روزهای سختی را بدون ما سپری می‌کند، اما او را به خدا سپرده بودم. 💍 آرامش خاطر با ازدواج محمد مهدی بعد از یک سال، تصمیم گرفتیم برای محمد مهدی کاری کنیم. ازدواج او بیش از هر چیز برای من آرامش خاطر به همراه داشت. ⚡ سختی‌های جدید در لبنان این بار زندگی در لبنان بسیار سخت‌تر شده بود. محدودیت‌ها به شدت افزایش یافته بود و شرایط به مراتب دشوارتر از گذشته بود. ⏪ ادامه دارد ... ✍🏻 برگرفته از 🎙 راوی: همسر شهید 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📝 باباعلی شهیدم... نمی‌دونم بچه ها چشم هاشون می‌تونه چیزهایی ببینه که ما نمی‌بینیم یا نه؟ گاهی به یک طرف نگاه می‌کرد و می‌خندید... 👧🏻 بابام، دخترم را ندید. وقتی به دنیا آمد چند ماهی بود که شهید شده بود. بابا خیلی هایش را دوست داشت... گذاشتمش روی مزار و گفتم: بابا دخترت را بغل کن! عیدی اش را هم بده! 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی