📝 #خاطره | همین ساعات بود ...
🌅 نزدیک ظهر بود. گفت:
«بچهها، خداحافظ! من دارم میرماا ...
الان راننده میاد، من دارم میرماا ...»
ما داخل اتاق بودیم و با شنیدن این صدا، اومدیم بیرون...
در همین حین بود که اذان شد؛
وضو داشت و سریع مهیای نماز شد.
گفتیم: «صبر کنید، ما هم وضو بگیریم.»
با سرعت وضو گرفتیم و پشت سرش اقامه کردیم به جماعت ...
🕌 نماز که تمام شد، آماده و با لباس بیرون منتظر بود که راننده بیاید. کیفش را در کنارش و کاپشن را روی میز جلوش گذاشته بود؛ آماده آماده و گوش به زنگ منتظر نشست.
آخرین سفارشهایش را کرد. به من میگفت: «هوای مادرت را داشته باش، هوای برادر و خواهرت را داشته باش!»
خواهر و برادرم، خب، درست بود؛ اما با خودم گفتم: «هوای مادر را؟ مگه قرار نیست تا دو هفته دیگه بیاید پیشتون؟»
بعد خودم را اینطور توجیه کردم که شاید منظور پدرم همین دو هفته است ...
🚪 ناگهان صدای زنگ آمد، راننده رسیده بود. بلند شد که برود. و ما هم شروع به خداحافظی و در آغوش گرفتنش کردیم.
چون دفعهی قبل نزدیک هفت ماه طول کشیده بود تا همدیگر را ببینیم، اول از همه او را در آغوشش گرفتم و محکم سینهام را به سینهاش فشار میدادم و همزمان غرق بوسهاش کردم. او هم مرا در آغوش کشید و میبوسید. نمیخواستم از آغوشش بیرون بیایم که صدای خواهر و برادرم را شنیدم که: «بس است دیگر، بیا کنار و بذار ما هم خداحافظی کنیم.»
❤️ در حالی که دوست نداشتم از آغوشش بیرون بیایم، دستش را گرفتم تا بوس کنم، دستش را میکشید که بوس نکنم ... ولی من اصرار داشتم و موفق شدم.
نفر بعدی خواهرم بود که به آغوش پدر رفت. در این لحظه، من از فرصت استفاده کردم و در حالی که حواسش به وداع با خواهرم بود، نشستم و شروع کردم به بوسیدن پاهایش ...
حس عجیبی داشتم ...
دقیقاً نمیدونم چطور بگم، ولی از اون شب که در جمع خانواده آنطور صحبت کرده بود، به دلم افتاده بود که دارد وصیت میکند ...
اما دائم خودم را توجیه میکردم که: «نه! چند توصیه اخلاقی کرده، همین!»
🙏🏻 بعد از چند بوسه به پاهایش که به خاطر جانبازی کمی با تأخیر حس میکرد، متوجه شد و پایش را کشید و گفت: «نکن، خوب نیست.» من هم بلند شدم.
حسم این بود که انگار قطعهای از قلبم دارد کنده میشود. هم میخواستم محکم باشم، هم از درون آشوب بودم. انگار به دلم افتاده بود که اتفاقی در راه است.
مجدد جلو رفتم و مثل پدربزرگ مرحومم، در گوش راست و چپ پدرم دعا خواندم:
«إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
باز هم دلم آرام نمیشد. برادر کوچکم رفت که با پدرم خداحافظی کند. پسرم محمدعلی ایستاده بود در نوبت. به او گفتم: «برو، پای باباعلی را ببوس ...»
گفتم: «ببوس که از دستت میره!»
خودم نمیدانم چرا این جمله از دهانم خارج شد ...
👦🏻 پسرم سریع رفت و افتاد به پای پدرم و شروع کرد به بوسیدن. پدرم بلندش کرد و گفت: «نکن بابا، نکن عزیزم، خوب نیست.» بعد سر پسرم را بوسید.
به او میگفت: «وارث باباعلی»، خیلی دوستش داشت ...
یکی یکی همه وداع کردیم، ولی انگار از آغوش گرفتنش سیر نمیشدیم ...
💼 کلاهش را سرش گذاشت؛ کیفش را با یک دست و کاپشن را با دست دیگر زیر بغلش گرفت و به سمت در رفت. انگار نمیخواستیم دل بکنیم؛ همه رفتیم دم در واحد ...
از اونجا به بعد، داداشم رفت تا دم ماشین و با اندکی تأخیر، در حد پیدا کردن و پوشیدن دمپایی، منم پشت سرش رفتم دم در ساختمان ...
🚗 بابا سوار شد. به راننده سلام کردم و چشمم قفل شده بود روی بابا ...
انگار آشوب دلم آروم نمیشد. انگار میخواستم بگم: «نرو ...» ولی باید میرفت ...
✊🏻 باید میرفت تا به قول خودش، سعی کند جلو تداوم جنایت صهیونیستها در قتلعام و به خاک و خون کشیدن زن و بچه و اهالی غزه را بگیرد. میگفت: «وای بر ماست اگر کاری نکنیم.»
ناراحت بود که چرا تا آن زمان موفق نشده بودند جلو این کشتار را بگیرند ...
👋🏻 جلو ماشین و کنار راننده نشسته بود. پنجره پایین بود. کیفش را عقب گذاشته بود، ولی همچنان کلاه بر سرش بود و کاپشن را روی پایش گذاشته بود. من بالای پلهها و برادرم نزدیک ماشین و دم پنجره بود و برای آخرین بار، یک بار دیگر دست بابا را بوسید.
ماشین به آرامی حرکت کرد ...
🕊️ این آخرین دیدارمان تا قبل از شهادت بود. دستش را به علامت خداحافظی بلند کرد و با لبخند همیشگیاش، همزمان با هم خداحافظی کردیم.
انگار نمیخواستم چشم از او بردارم ...
رفت ...
رفت تا دیدار بعدی که پیکرش را بیجان در بهشت زهرا دیدم ...
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمیشد» 💐 قرار بود علی آقا
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان
3⃣ قسمت سوم
«بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود»
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و م
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید
3⃣ قسمت سوم
«بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود»
👦🏻 با وجود محمدمهدی، ماندن در خانه مادر و مادر شوهرم، بدون حضور علی آقا برایم سختتر شده بود. تصمیم گرفتم به همراهش به جنوب بروم. وقتی تصمیمم را به او گفتم، زیر بار نمیرفت. میگفت: «به خانوادهات وابستهای، اذیت میشی. اونجا تنها میمونی.» اما من پایم را کرده بودم در یک کفش که بروم. وقتی دید نمیتواند مرا قانع کند، قبول کرد.
🏡 زندگی در اهواز
ما با دوست علی آقا و همسرش که یک فرزند دو ساله داشتند، به اهواز رفتیم و در یک خانه مستقر شدیم. وسایل زیادی آنجا نبود؛ چند پتو که حکم تشک و لحاف و بالش را داشت و چند تا قابلمه و چند ظرف محدود و یک علاءالدین که روی آن آشپزی میکردیم.
هر هفته یکی از مردها به خانه میآمد و خوراکی و مواد اولیه مورد نیاز ما را برایمان میخرید، تا هفته بعد لنگ نمانیم. بعد هم ما را میبرد مخابرات که با خانوادههایمان تماس بگیریم.
تقریباً تا آخر جنگ اهواز ماندم و فقط در مواقعی که علی آقا تهران یا شهر دیگری مأموریت داشت، به اصفهان برمیگشتم.
🩸 خون و درد
یک بار علی آقا آمد خانه در حالی که تمام لباسهایش خونی بود. کف دستش را با باند بسته بود. سر و صورتش از عرق خیس بود و معلوم بود درد میکشد. ترکش خورده بود کف دستش. دکتر گفته بود نباید به ترکش دست بزنند، چون باعث میشود عصب انگشتها قطع شود. آن شب تا صبح ناله کرد و درد کشید. چند روز که گذشت، درد دستش کمی بهتر شد، اما هیچوقت بهبود کامل نیافت. هر وقت با کسی دست میداد، آه از نهادش بلند میشد.
چند سال بعد از جنگ گفت: «حتی اگه انگشتام هم بیحس بشن، مهم نیست. دیگه نمیتونم این درد رو تحمل کنم.» بالاخره یک دکتر قبول کرد که ترکش را دربیاورد؛ خدا را شکر به اعصاب دست هم آسیب نرسید.
❄️ مجروحیت و تحمل درد
ترکشهای ریز و درشت در بدنش زیاد داشت که به آنها خیلی اهمیت نمیداد. بیشتر از همه، به خاطر مجروحیتی که در عملیات فتحالمبین برداشته بود، اذیت میشد. به مرور، پای چپش تحلیل رفته بود. این اواخر برای گرم کردن پایش، چند تا جوراب پا میکرد. به همین خاطر، لنگه کفش پای چپش را بزرگتر از پای راست سفارش میداد.
زمستان که میشد، اوضاع سختتر بود. گاهی اوقات وقتی به خانه میآمد، پای چپش انگار یک تکه یخ بود. جلوی بخاری، کیسه آب گرم روی پایش میگذاشتم و پایش را ماساژ میدادم تا دمایش با دمای بدنش یکی شود.
⏪ ادامه دارد ...
✍🏻 برگرفته از #ماهنامه_فکه
🎙 راوی: همسر شهید
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
هدایت شده از KHAMENEI.IR
5.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥حوادث سال پُرماجرای ۱۴۰۳؛ شبیه حوادث سال ۱۳۶۰
🔹️گزیدهای از پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۴.
⚙️ #سرمایهگذاری_برای_تولید
🔍متن کامل پیام👇
khl.ink/f/59757
هدایت شده از KHAMENEI.IR
⚙️ پیام نوروزی رهبر انقلاب اسلامی به مناسبت آغاز سال ۱۴۰۴
🌷 #سرمایهگذاری_برای_تولید
🔍متن کامل پیام👇
khl.ink/f/59757
18.63M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 هماکنون حال و هوای تحویل سال در گلستان شهدای اصفهان
🕌 #زیارت_از_راه_دور
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود» 👦🏻 با وجود محم
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان
4⃣ قسمت چهارم
«مهاجرتهای مکرر، اصفهان، رشت، تهران و لبنان»
📷 #انتشار_برای_اولین_بار
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان 4⃣ قسمت چهارم «مهاجرتهای مک
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید
4⃣ قسمت چهارم
«مهاجرتهای مکرر، اصفهان، رشت، تهران و لبنان»
🏡 بازگشت به اصفهان
جنگ که تمام شد، به اصفهان بازگشتیم. در همان زمان، فرزند دوممان، فاطمه خانم، به دنیا آمد. حاج آقا بین تهران و اصفهان در رفتوآمد بود. کمی بعد، ما نیز به همراه او به تهران رفتیم. اما اقامت ما در آنجا چندان طولانی نشد؛ چراکه مسئولیت لشکر قدس گیلان به علی آقا سپرده شد. بار و بندیلمان را جمع کردیم و بهعنوان خانوادهای چهارنفره، ساکن رشت شدیم.
محمد مهدی تحصیلات دبستان را در همانجا آغاز کرد. رشت برای ما خاطرات زیبایی به همراه داشت و دوستان خوبی پیدا کردیم که دوستیمان تا امروز نیز ادامه دارد.
🕊️ زندگی در رشت
علی آقا در رشت فراغت بیشتری داشت. یادم هست که یک روز در هفته را به دیدار خانوادههای شهدا اختصاص میداد. گاهی من نیز همراه او میرفتم. او ارادت خاصی به خانوادههای شهدا داشت. سالهای زندگی ما در رشت به سرعت سپری شد و دوباره به تهران بازگشتیم.
🌍 ماموریت به لبنان
چندان طول نکشید که علی آقا برای مأموریتی انتخاب شد و باید به لبنان میرفت. با وجود همه سختیها، از جمله دوری از خانواده و نگهداری از دو فرزند، بدون لحظهای تردید گفتم: «ما هم با شما میآییم.» بهعنوان خانوادهای چهارنفره راهی لبنان شدیم. در آن زمان، وضعیت به پیچیدگی امروز نبود و ما مانند یک خانواده معمولی زندگی میکردیم. بچهها به مدرسه میرفتند، با هم خرید میکردیم و زندگی آزادانهای داشتیم. فاطمه در کلاس سوم بود که فرزند سوممان، آقا محمدحسین، در لبنان به دنیا آمد. حدود چهار تا پنج سال در آنجا بودیم و سپس به ایران بازگشتیم.
🏠 سکونت در تهران
پس از بازگشت، مطمئن بودیم که فعلاً نمیتوانیم در اصفهان زندگی کنیم. به همین دلیل، خانهای را که با هزار زحمت و قرض ساخته بودیم، فروختیم و در تهران خانهای خریدیم. فاطمه دوره راهنمایی را در تهران گذراند و محمد مهدی نیز دبیرستان را در آنجا به پایان رساند.
📚 چالشهای جدید
محمد مهدی در حال آمادهسازی برای کنکور بود که دوباره زمزمههای رفتن به لبنان به گوش رسید. نگرانی من بیشتر بهخاطر محمد مهدی و ادامه تحصیلش بود. نه میتوانستم علی آقا را تنها بگذارم و نه دوری از محمد مهدی برایم آسان بود. در همین گیرودار، نتایج کنکور اعلام شد و محمد مهدی در دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد. بالاخره تصمیم گرفتم و به همراه علی آقا، فاطمه و محمد حسین راهی لبنان شدم. میدانستم که محمد مهدی روزهای سختی را بدون ما سپری میکند، اما او را به خدا سپرده بودم.
💍 آرامش خاطر با ازدواج محمد مهدی
بعد از یک سال، تصمیم گرفتیم برای محمد مهدی کاری کنیم. ازدواج او بیش از هر چیز برای من آرامش خاطر به همراه داشت.
⚡ سختیهای جدید در لبنان
این بار زندگی در لبنان بسیار سختتر شده بود. محدودیتها به شدت افزایش یافته بود و شرایط به مراتب دشوارتر از گذشته بود.
⏪ ادامه دارد ...
✍🏻 برگرفته از #ماهنامه_فکه
🎙 راوی: همسر شهید
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی