eitaa logo
مجموعه ادبی روایتخانه
1.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
157 ویدیو
9 فایل
خانه داستان نویسان انقلاب اسلامی ارتباط با ادمین👇 @Revayat_khaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
🌟 📘کتاب «عزیز» پیمانه‌هایی شیرین از فضائل امام‌ عصر(عج) ✍ به قلم برداشت‌هایی از کتاب «مکیال‌المکارم» نوشته‌ی آیت‌الله سید محمدتقی موسوی که شیدای امام‌ زمانش بوده است.. 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
📜 پای درس امیر عارفان 🔸 درس اول: شاه‌کلید صلوات را محکم دردست بگیر 🌱 گوش‌هایم را تیز کرده‌ام تا
📜پای درس امیر عارفان 🔸 درس دوم: در هرحالی خدا را بخوان؛ چه‌از دور، چه از نزدیک. چه بلند، چه آهسته وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبِلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ 🌱امیر عارفان را در آینه کلامش، تماشا می‌کنم. وجودی که در همه حال خدا را می‌خواند. وقتی خود را از خدا دور می‌بیند و با صدای بلند او را می‌خواند، توجهش را می‌خواهد. وقتی خدا را شنوای صدایش می‌بیند، به او نزدیک می‌شود. آن‌قدر نزدیک، که وقتی با او سخن می‌گوید، فقط خدا، صدایش را می‌شنود. منتظر است تا خدا رو به‌ سمتش کند. هرچه از تماشای چنین تصویری لذت می‌برم، از دیدن خودم شرم‌سارم. چقدر دورم! از خودم می‌پرسم: چه‌قدر خدا را صدا می‌زنی؟ وقتی از او دور شدی بازهم خدا را خوانده‌ای یا فقط فریاد گلایه داشته‌ای؟ اصلا زمانی بوده به‌قدری به خدا نزدیک شوی تا بتوانی به نجوا با او سخن بگویی؟ ✍ 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🍎 📗 «تا همیشه آفتاب» ۱۰۰ روایت دلنشین از زندگانی امام‌ زمان(عج) ✍️ به قلم آخرین کتاب از مجموعه ۱۴ جلدیِ «چهارده خورشید، یک آفتاب» 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
24.11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛅️ من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستارهٔ قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت می شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستارهٔ قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر 🌻 کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدرنیست، مثل اِنسی نیست، مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست، و مثل آن کسیست که باید باشد... •• ═══┅┄ 💫 ولادت با سعادت حضرت ولی‌عصر(عج) مبارک.. 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
🎂 🗓 🙍🏻‍♂️محمدمهدی گنجعلی 🔺اسمت مهدی باشد و تولدت بیفتد نیمه شعبان؟ احتمالاً اگر کنکوری نبود و سنش کمتر بود، توی جشن نیمه شعبان مدرسه‌شان به جای یک هدیه، بهش دو تا هدیه می‌دادند. شاید یک دفتر و یک خودکار. البته دفتر و خودکار به درد کسی می‌خورد که دستش مدام مشغول نوشتن باشد، نه او که ... . تخیل خوبی دارد البته. آن‌چنان خوب که گاهی اسم‌هایی برای شخصیت‌های نوشته‌هایش می‌گذارد که خودش هم برای بار اول است می‌شنود. یعنی چیزهایی که توی قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شود توی مغز او پیدا می‌شود. 🩺بالاخره هر چه باشد رشته‌اش تجربی‌ست و دارد علوم مدرن یاد می‌گیرد. نه از آن‌هایی که قرار است بعد از ۸ سال آقای دکتر صدایش کنیم. از آن‌هایی که به نتیجه می‌رسند باید توی هنر و به‌طور خاص سینما مسیرشان را ادامه بدهند. 🎬پس قرار نیست ۸ سال دیگر وقتی داریم فیلمش را نقد می‌کنیم، او را دکتر گنجعلی صدا کنیم. با این اوصاف بیایید دعا کنیم که حداقل فیلم‌ساز خوبی بشود. 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
🎂#معرفی_اعضا 🗓#روزنوشت 🙍🏻‍♂️محمدمهدی گنجعلی 🔺اسمت مهدی باشد و تولدت بیفتد نیمه شعبان؟ احتمالاً اگر
🎂 🗓 🧕فاطمه ابوالقاسمی آرام و بی سرو صدا آمده بود نشسته بود کنار دست ما. شاید از قبل توی سرش نقشه‌اش را ریخته بود، نمی‌دانم. کم کم دستش رو شد برایمان. درست وقتی دیدیم کلماتش را طبق اصول و هنرمندانه کنار هم می‌چیند. یک چیزهایی سرش می‌شود که ما سرمان نمی‌شود😒 فهمیدیم از بچه‌های بالا بوده، کتاب هم چاپ کرده. گویا از بس در آن سال‌ها آمده و نیامده دوباره تصمیم بر این شده بود که از نو شروع کند. شوخی‌هایش را جدی جدی می‌گوید. برای همین حکم خواهر شوهر گروه را دارد👹. اما از آن طرف گاهی به قدری مهربان است که خواهرانه محبت می‌کند🥺. نثر منحصر به فردی دارد. ما فکر می‌کنیم اگر ترشی نخورد و دوباره هی آمد و نیامد در نیاورد یک چیزی می‌شود. یعنی خیلی چیزها می‌شود...😍 📚 آثار : پیایل یک ماه برای همیشه 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
📮🖖 از: یک هموطن خسته به : جهادگر تببین سلام و احوال‌پرسی را می‌گذارم کنار. می‌روم سراصل مطلب. بعید می‌دانم تو هم برایت مهم باشد من در چه حالی هستم. تو می‌خواهی من را بکشانی پای صندوق. همین که رای بدهم برایت کافی است، بد می‌گویم؟ می‌روی و دو سال دیگر باز دم انتخابات سر و کله‌ات پیدا می‌شود تا روشنگری کنی، تا من را از فتنه‌های آخرالزمان نجات بدهی! بله، من رای نمی‌دهم. یعنی نه این که نخواهم. دیگر رویم نمی‌شود. دیگر نای ادامه دادن ندارم. دیگر نمی‌توانم در این نمایش بازی کنم. بعید می‌دانم تو این ها را ندانی. بعید می‌دانم حال و اوضاعت از من بهتر باشد. اما نمی‌فهممت. ای کاش از این‌ها بودی که با این انتخابات پولی، پست و مقامی چیزی گیرت می‌آمد. اگر خواستی جواب این نامه را بدهی، از موقعیت حساس کنونی نگو. از خودت بگو. واقعا چرا؟ ✉️✉️✉️ پاسخ این نامه را برای‌مان بنویسید: 👉 @revayat_khaneh 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
☀️📝 🚬 ویکتور سیگارش را روشن کرد و نشست روی صندلی متحرک، توی اتاقش در انتهای راهروی تاریک. میان همه‌ی آثاری که تا آن موقع نوشته بود. رو به پنجره‌ای که به خاطراتش باز می‌شد... 🖼 💔 ادل ۱۶ ساله، یواشکی از خانه بیرون زد و با ترس و لرز از جنگل تاریک گذشت و از تپه بالا رفت. ویکتور زیر درخت بلوط منتظرش بود. اولین قرار عاشقانه بعد از آن همه نامه‌ای که به هم نوشته بودند. لباس ژولیده ادل توی جنگل پاره شده بود و چشمانش ناراحت به نظر می‌رسید. ویکتور به مردمک‌های مشکی‌اش خیره شد. ابروهای پیوسته‌‌اش چشمانش را زیباتر می‌کرد و او را عاشق‌تر. آنها از کودکی باهم همسایه بودند و ویکتور مطمئن بود با آن دختر سبزه ازدواج خواهد کرد و صاحب فرزند می‌شوند. او در پایانِ اولین نامه‌‌اش به ادل، نوشته بود: «ارادتمند، همسرت». 👁 📖 چشمش به بینوایانی افتاد که ادل هیچ وقت تمامش نکرد. به شعرهایی فکر کرد که هیچ‌وقت نپسندید و به هوشی که هیچ‌وقت توسط او ستایش نشد. یاد مخالفت‌ها و تندمزاجی‌های مادرش به هنگام وصلت افتاد. شاگردش، "چارلز سنت بوو" دیروز رفته بود و آخرین نامه‌ی ادل، خبر از خیانت‌شان به او می‌داد.✉️ 🚭 آخرین پک را به سیگارش زد و آن را درون تاریکی انداخت. هر چند، دیگر به کلیسا و گرداننده‌های سرمایه‌دارش معتقد نبود. اما با خودش گفت: «خداوند در تربیت این پنج فرزند مرا یاری خواهد کرد.»🌅 🔰مجموعه ادبی روایتخانه🔰 ○● @revayat_khane ●○
مجموعه ادبی روایتخانه
📮🖖 #چالش از: یک هموطن خسته به : جهادگر تببین سلام و احوال‌پرسی را می‌گذارم کنار. می‌روم سراصل مط
🔺 👉 📨 سلام معلوم است که برایم مهم هست حالت. «حالت خوب است؟» گفتی رویت نمی‌شود بروی پای صندوق رای، راستش من هم رویم نمی‌شود بگویم برو! نه که خودم نروم، می‌روم. نه که الکی بروم، دلیل دارم، پشتم گرم است به استدلال‌هایم اما راستش نمیدانم چقدر به درد تو بخورد دلیل‌هایم. نمی‌دانم چقدر خودت نمی‌دانی. و از این هم مطمئن نیستم که چقدر من را شریک خستگی هایت میدانی. گفتی خسته‌ای من هم هستم. به خودم می‌گویم این نشانه‌ی خوبی ست. همه‌ی دونده‌ها وسط میدان خسته‌اند پس نشانه‌‌ی خوبی ست. ✉️✉️✉️ شما هم در این شرکت کنید: 👉 @revayat_khaneh
🔺 👉 📨 سلام هموطن خسته راستش را بخواهی ما هم دیگر خسته شدیم از بس توضیح دادیم رأی دادن خاصیتش چیست و رأی ندادن عاقبتش چیست. خسته شدیم از بس دفاع کردیم و بهمان حمله شد. خسته شدیم از بس همه چیز با چند اختلاس زیر سوال رفت. خسته شدیم از بس زخم زبان بابت ایرانخودرو و سایپا شنیدیم. و من مطمئنم دشمنان این سرزمین روی همین خستگی ها حساب باز کرده. من رای می‌دهم. تو هم رأی می‌دهی. کاش هر دو ما رأی‌مان در صندوق کشورمان باشد. ✉️✉️✉️ شما هم در این شرکت کنید: 👉 @revayat_khaneh