کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان 📝 گفتوگوی خانم #زهرا_عابدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید
1⃣ قسمت اول
«گفته بودند دعا کنید، ممکنه قطع نخاع بشود ...»
🌿 متولد سال ۱۳۴۴ هستم. در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. پدرم روحانی بود و ما را از کودکی با مسائل اعتقادی و اسلامی آشنا کرده بود. چهار برادر داشتم تا اینکه در ۱۷ سالگی ازدواج کردم. بعد از آن، خدا یک دختر به خانواده مادرم عطا کرد و من خواهردار شدم. دورادور خانواده آقای زاهدی را میشناختیم. فامیل دور ما بودند و عیدها به خانه هم میرفتیم. پدر ایشان هم روحانی بود. آنها نُه برادر و یک خواهر بودند.
⚙ فعالیتهای بسیج
من در بسیج عضو بودم و فعالیتهای زیادی آنجا داشتم. برنامه سرکشی به خانواده شهدا داشتیم و در کنار آن، کلاسهای آموزش کار با اسلحه برگزار میکردیم.
❤️🩹 مجروحیت علی آقا در جنگ
علی آقا از شروع جنگ در منطقه بود؛ اول در کردستان و بعد هم در جنوب. سال ۱۳۶۰ به شدت مجروح شد. در عملیات فتحالمبین تیر خورده بود. در شکمش، در منطقه نتوانسته بودند تیر را پیدا کنند؛ شکمش را بسته بودند و او را به مشهد فرستاده بودند. آنجا فهمیدند تیر رفته و کنار نخاعش نشسته است. دکترها به خانوادهاش گفته بودند دعا کنید، ممکن است قطع نخاع شود. تیر را درآوردند. خدا را شکر قطع نخاع نشد، اما تیر به عصب پای چپ آسیب رسانده بود و ایشان موقع راه رفتن کمی لنگ میزد. چند وقتی در بیمارستان بستری بود و بعد از آن هم مدتی در خانه استراحت کرد. من به همراه خانواده، یکی دو بار به عیادت او رفتیم. همان جا او را دیدم.
💍 خواستگاری و ازدواج
یک سال بعد، آنها به خواستگاری من آمدند. بعد از صحبتهای دو خانواده، یک ساعتی با هم صحبت کردیم. علی آقا از راه و سیرهاش گفت. گفت هدفش مبارزه است و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار اوست. گفت به هیچ قیمتی از راه خودش دست نمیکشد. من که همیشه حسرت این را داشتم که چرا دخترم و نمیتوانم در جنگ حضور داشته باشم، با حرفهای او انگار قند در دلم آب شد.
به علی آقا گفتم: «خوشحال میشم من هم در این راه همراه شما باشم. در مورد سرنوشت هم توکل به خدا، هر چی که او مقدر کرده باشد، با جان و دل پذیرا هستم.» جواب من را که شنید، لبخند زد و انگار خیالش راحت شد. دیگر چیزی نگفت.
🌙 عقد و شروع زندگی مشترک
همان شب دو خانواده به این جمعبندی رسیدند که عقد کنیم. پدرهایمان صیغه عقد ما را خواندند و ما زن و شوهر شدیم.
⏪ ادامه دارد ...
✍🏻 برگرفته از #ماهنامه_فکه
🎙 راوی: همسر شهید
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
3.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 لحظاتی از دعا کردن رهبر انقلاب در مراسم ۱۴ خرداد ۱۳۹۸ و حضور شهید زاهدی در بین افراد شرکت کننده در این مراسم و آمین گفتن ایشان
💐 «یا مقلب القلوب، ثبّت قلوبنا علی دینك»
5⃣ ۵ روز تا اولین سالگرد شهادت شهید محمدرضا زاهدی و همراهان شهیدش
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹️امروز؛ صفحه دویست و هفتاد و هفت قرآن کریم
سوره مبارکه نحل
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
صفحه ۲۷۷.mp3
زمان:
حجم:
9.87M
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹️صفحه دویست و هفتاد و هفت قرآن کریم، سوره مبارکه نحل
با صدای محمد حسین سعیدیان بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
منبع: نرمافزار طنین وحی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📣 #اطلاعیه
💠 در اولین روز سال ۱۴۰۴ و در آستانه سالروز شهادت سردار سرلشگر شهید زاهدی
🕌 نماز جمعه رهنان (غرب شهر اصفهان) عطر و بوی سردار شهید زاهدی را خواهد داشت.
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 1⃣ قسمت اول «گفته بودند دعا کنید، ممکنه قطع نخاع بشود ...» 🌿 متولد سال ۱
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان
2⃣ قسمت دوم
«آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمیشد!»
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمهشان 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی ب
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید
2⃣ قسمت دوم
«آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمیشد»
💐 قرار بود علی آقا هفته بعد برگردد جبهه. مادرم گفت این طور نمی شود که هیچ جشنی نگیریم. به همین خاطر، جشن عقد سادهای در خانه ما برگزار شد. یادم هست حدود ۴۰ نفر از رزمندههای جنگ که دوستان علی آقا بودند، در مراسم ما شرکت کردند جشن به یاد ماندنیای شد. در عین سادگی با صفا و معنوی بود.
تابستان سال ۶۲ در خانه پدر شوهرم زندگی ما شروع شد.
🔸 علی آقا مدام در مناطق جنگی بود. البته هر ۴۵ روز یک بار چند روزی به اصفهان می آمد و برمیگشت. هربار موقع خداحافظی که میرسید، اضطراب به جانم میافتاد که نکند این بار آخری باشد که او را میبینم. چارهای نبود؛ راهی بود که باید دو نفری آن را طی میکردیم.
🌱 کمی بعد من باردار شدم. به خاطر وضعیت جسمیام دکتر به من هشدار داده بود که باید استراحت زیادی داشته باشم. با حجم کارهای بسیج، خیلی به این موضوع اهمیت ندادم تا این که فرزندمان در هفت ماهگی به دنیا آمد اما عمرش به دنیا نبود. هر دو خیلی افسرده و ناراحت بودیم.
🌺 کمی بعد دوباره باردار شدم. این بار اما نه ماه بارداری را در خانه مادرم استراحت مطلق بودم. علی آقا تند تند برایم نامه می نوشت و هر هفته با من تماس میگرفت و حال خودم و بچه را می پرسید. پی گیر بود تا برنامه هایش را جوری هماهنگ کند که موقع زایمان اصفهان باشد، اما دو روز قبل از به دنیا آمدن پسرمان عملیات شد.
📞 از منطقه زنگ زد و دوباره لیستی از سوالات تکراری را با نگرانی از من پرسید. خیالش را راحت کردم که همه چیز تحت کنترل است. نمیتوانست بگوید عملیات دارد شروع میشود. فقط گفت نمیتواند به اصفهان بیاید. با این که بند بند وجودم او را میخواست، اما شرایط را پذیرفتم و سعی کردم خیالش را از بابت همه چیز راحت کنم.
❤️ بعد از زایمان با بیمارستان تماس گرفت و تلفنی صحبت کردیم، خیلی خوشحال بود. شنیدن صدای خندهاش از پشت تلفن، غم دوریاش را شست و برد.
ده روز بعد آمد اصفهان، اول رفت خانه مادرش و حمام کرد و لباسهایش را عوض کرد. وقتی آمد خانه مادرم، به محمد مهدی نزدیک نمیشد. تعجب کردم، او که عاشق نوزاد بود و هر جا بچه میدید، محال بود بغل نکند، حالا از پسرمان دوری میکرد. وقتی قیافه در هم من را دید، توضیح داد که در منطقه شیمیایی زدهاند و نگران است با بغل کردن به پسرمان آسیب بزند.
⏪ ادامه دارد ...
✍🏻 برگرفته از #ماهنامه_فکه
🎙 راوی: همسر شهید
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
7.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 #اطلاعیه
🌹مراسم اولین سالگرد شهید راه قدس مهندس پاسدار محسن صداقت 🌹
(از همراهان شهید زاهدی در حادثه کنسولگری)
🎙 سخنران: حجت الاسلام و المسلمین حاج آقای سعادت نژاد
🎙 با نوای: حاج یوسف بالو
🗓 زمان: چهارشنبه، ۲۹ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۰ إلی ۱۷
🕌 مکان: استان فارس، شهر خشت، مسجد امام حسین (علیه السلام)
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹️امروز؛ صفحه دویست و هفتاد و هشت قرآن کریم
سوره مبارکه نحل
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند.
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
صفحه ۲۷۸.mp3
زمان:
حجم:
7.79M
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم
🔹️صفحه دویست و هفتاد و هشت قرآن کریم، سوره مبارکه نحل
با صدای محمد حسین سعیدیان بشنوید.
✏️ توصیه مهم حضرت آیتالله خامنهای:
هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید.
منبع: نرمافزار طنین وحی
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📝 #خاطره | همین ساعات بود ...
🌅 نزدیک ظهر بود. گفت:
«بچهها، خداحافظ! من دارم میرماا ...
الان راننده میاد، من دارم میرماا ...»
ما داخل اتاق بودیم و با شنیدن این صدا، اومدیم بیرون...
در همین حین بود که اذان شد؛
وضو داشت و سریع مهیای نماز شد.
گفتیم: «صبر کنید، ما هم وضو بگیریم.»
با سرعت وضو گرفتیم و پشت سرش اقامه کردیم به جماعت ...
🕌 نماز که تمام شد، آماده و با لباس بیرون منتظر بود که راننده بیاید. کیفش را در کنارش و کاپشن را روی میز جلوش گذاشته بود؛ آماده آماده و گوش به زنگ منتظر نشست.
آخرین سفارشهایش را کرد. به من میگفت: «هوای مادرت را داشته باش، هوای برادر و خواهرت را داشته باش!»
خواهر و برادرم، خب، درست بود؛ اما با خودم گفتم: «هوای مادر را؟ مگه قرار نیست تا دو هفته دیگه بیاید پیشتون؟»
بعد خودم را اینطور توجیه کردم که شاید منظور پدرم همین دو هفته است ...
🚪 ناگهان صدای زنگ آمد، راننده رسیده بود. بلند شد که برود. و ما هم شروع به خداحافظی و در آغوش گرفتنش کردیم.
چون دفعهی قبل نزدیک هفت ماه طول کشیده بود تا همدیگر را ببینیم، اول از همه او را در آغوشش گرفتم و محکم سینهام را به سینهاش فشار میدادم و همزمان غرق بوسهاش کردم. او هم مرا در آغوش کشید و میبوسید. نمیخواستم از آغوشش بیرون بیایم که صدای خواهر و برادرم را شنیدم که: «بس است دیگر، بیا کنار و بذار ما هم خداحافظی کنیم.»
❤️ در حالی که دوست نداشتم از آغوشش بیرون بیایم، دستش را گرفتم تا بوس کنم، دستش را میکشید که بوس نکنم ... ولی من اصرار داشتم و موفق شدم.
نفر بعدی خواهرم بود که به آغوش پدر رفت. در این لحظه، من از فرصت استفاده کردم و در حالی که حواسش به وداع با خواهرم بود، نشستم و شروع کردم به بوسیدن پاهایش ...
حس عجیبی داشتم ...
دقیقاً نمیدونم چطور بگم، ولی از اون شب که در جمع خانواده آنطور صحبت کرده بود، به دلم افتاده بود که دارد وصیت میکند ...
اما دائم خودم را توجیه میکردم که: «نه! چند توصیه اخلاقی کرده، همین!»
🙏🏻 بعد از چند بوسه به پاهایش که به خاطر جانبازی کمی با تأخیر حس میکرد، متوجه شد و پایش را کشید و گفت: «نکن، خوب نیست.» من هم بلند شدم.
حسم این بود که انگار قطعهای از قلبم دارد کنده میشود. هم میخواستم محکم باشم، هم از درون آشوب بودم. انگار به دلم افتاده بود که اتفاقی در راه است.
مجدد جلو رفتم و مثل پدربزرگ مرحومم، در گوش راست و چپ پدرم دعا خواندم:
«إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
باز هم دلم آرام نمیشد. برادر کوچکم رفت که با پدرم خداحافظی کند. پسرم محمدعلی ایستاده بود در نوبت. به او گفتم: «برو، پای باباعلی را ببوس ...»
گفتم: «ببوس که از دستت میره!»
خودم نمیدانم چرا این جمله از دهانم خارج شد ...
👦🏻 پسرم سریع رفت و افتاد به پای پدرم و شروع کرد به بوسیدن. پدرم بلندش کرد و گفت: «نکن بابا، نکن عزیزم، خوب نیست.» بعد سر پسرم را بوسید.
به او میگفت: «وارث باباعلی»، خیلی دوستش داشت ...
یکی یکی همه وداع کردیم، ولی انگار از آغوش گرفتنش سیر نمیشدیم ...
💼 کلاهش را سرش گذاشت؛ کیفش را با یک دست و کاپشن را با دست دیگر زیر بغلش گرفت و به سمت در رفت. انگار نمیخواستیم دل بکنیم؛ همه رفتیم دم در واحد ...
از اونجا به بعد، داداشم رفت تا دم ماشین و با اندکی تأخیر، در حد پیدا کردن و پوشیدن دمپایی، منم پشت سرش رفتم دم در ساختمان ...
🚗 بابا سوار شد. به راننده سلام کردم و چشمم قفل شده بود روی بابا ...
انگار آشوب دلم آروم نمیشد. انگار میخواستم بگم: «نرو ...» ولی باید میرفت ...
✊🏻 باید میرفت تا به قول خودش، سعی کند جلو تداوم جنایت صهیونیستها در قتلعام و به خاک و خون کشیدن زن و بچه و اهالی غزه را بگیرد. میگفت: «وای بر ماست اگر کاری نکنیم.»
ناراحت بود که چرا تا آن زمان موفق نشده بودند جلو این کشتار را بگیرند ...
👋🏻 جلو ماشین و کنار راننده نشسته بود. پنجره پایین بود. کیفش را عقب گذاشته بود، ولی همچنان کلاه بر سرش بود و کاپشن را روی پایش گذاشته بود. من بالای پلهها و برادرم نزدیک ماشین و دم پنجره بود و برای آخرین بار، یک بار دیگر دست بابا را بوسید.
ماشین به آرامی حرکت کرد ...
🕊️ این آخرین دیدارمان تا قبل از شهادت بود. دستش را به علامت خداحافظی بلند کرد و با لبخند همیشگیاش، همزمان با هم خداحافظی کردیم.
انگار نمیخواستم چشم از او بردارم ...
رفت ...
رفت تا دیدار بعدی که پیکرش را بیجان در بهشت زهرا دیدم ...
📿 شادی روح شهدا صلوات
الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی