eitaa logo
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
2هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
505 ویدیو
75 فایل
🌹 بسم رب الشهدا 🌹 کانال رسمی سرلشکرپاسدار شهیدالقدس محمدرضا زاهدی ولادت: ۱۳۴۰/۶/۱ شهادت: ۱۳ فروردین ۱۴٠۳ | درپی حملهٔ هوایی رژیم صهیونیستی به کنسولگری ایران در دمشق ارتباط با خادمین کانال: @M_ali_ekhlasi @MohammadMahdiZahedi تبلیغات: @ArEf_ZaHeDi
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 1⃣ قسمت اول «گفته بودند دعا کنید، ممکنه قطع نخاع بشود ...» 🌿 متولد سال ۱
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمی‌شد!» 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی ب
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمی‌شد» 💐 قرار بود علی آقا هفته بعد برگردد جبهه. مادرم گفت این طور نمی شود که هیچ جشنی نگیریم. به همین خاطر، جشن عقد ساده‌ای در خانه ما برگزار شد. یادم هست حدود ۴۰ نفر از رزمنده‌های جنگ که دوستان علی آقا بودند، در مراسم ما شرکت کردند جشن به یاد ماندنی‌ای شد. در عین سادگی با صفا و معنوی بود. تابستان سال ۶۲ در خانه پدر شوهرم زندگی ما شروع شد. 🔸 علی آقا مدام در مناطق جنگی بود. البته هر ۴۵ روز یک بار چند روزی به اصفهان می آمد و برمی‌گشت. هربار موقع خداحافظی که می‌رسید، اضطراب به جانم می‌افتاد که نکند این بار آخری باشد که او را می‌بینم. چاره‌ای نبود؛ راهی بود که باید دو نفری آن را طی می‌کردیم. 🌱 کمی بعد من باردار شدم. به خاطر وضعیت جسمی‌ام دکتر به من هشدار داده بود که باید استراحت زیادی داشته باشم. با حجم کارهای بسیج، خیلی به این موضوع اهمیت ندادم تا این که فرزندمان در هفت ماهگی به دنیا آمد اما عمرش به دنیا نبود. هر دو خیلی افسرده و ناراحت بودیم. 🌺 کمی بعد دوباره باردار شدم. این بار اما نه ماه بارداری را در خانه مادرم استراحت مطلق بودم. علی آقا تند تند برایم نامه می نوشت و هر هفته با من تماس می‌گرفت و حال خودم و بچه را می پرسید. پی گیر بود تا برنامه هایش را جوری هماهنگ کند که موقع زایمان اصفهان باشد، اما دو روز قبل از به دنیا آمدن پسرمان عملیات شد. 📞 از منطقه زنگ زد و دوباره لیستی از سوالات تکراری را با نگرانی از من پرسید. خیالش را راحت کردم که همه چیز تحت کنترل است. نمی‌توانست بگوید عملیات دارد شروع می‌شود. فقط گفت نمی‌تواند به اصفهان بیاید. با این که بند بند وجودم او را می‌خواست، اما شرایط را پذیرفتم و سعی کردم خیالش را از بابت همه چیز راحت کنم. ❤️ بعد از زایمان با بیمارستان تماس گرفت و تلفنی صحبت کردیم، خیلی خوشحال بود. شنیدن صدای خنده‌اش از پشت تلفن، غم دوری‌اش را شست و برد. ده روز بعد آمد اصفهان، اول رفت خانه مادرش و حمام کرد و لباس‌هایش را عوض کرد. وقتی آمد خانه مادرم، به محمد مهدی نزدیک نمی‌شد. تعجب کردم، او که عاشق نوزاد بود و هر جا بچه می‌دید، محال بود بغل نکند، حالا از پسرمان دوری می‌کرد. وقتی قیافه در هم من را دید، توضیح داد که در منطقه شیمیایی زده‌اند و نگران است با بغل کردن به پسرمان آسیب بزند. ⏪ ادامه دارد ... ✍🏻 برگرفته از 🎙 راوی: همسر شهید 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
7.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📣 🌹مراسم اولین سالگرد شهید راه قدس مهندس پاسدار محسن صداقت 🌹 (از همراهان شهید زاهدی در حادثه کنسولگری) 🎙 سخنران: حجت الاسلام و المسلمین حاج آقای سعادت نژاد 🎙 با نوای: حاج یوسف بالو 🗓 زمان: چهارشنبه، ۲۹ اسفند ۱۴۰۳، ساعت ۱۵:۳۰ إلی ۱۷ 🕌 مکان: استان فارس، شهر خشت، مسجد امام حسین (علیه السلام) 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📢‌ هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹️امروز؛ صفحه دویست و هفتاد و هشت قرآن کریم سوره مبارکه نحل ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً قرآن بخوانید حتّی روزی نیم صفحه، روزی یک صفحه بخوانید، امّا ترک نشود. در دنیای اسلام هیچ کس نباید پیدا بشود که یک روز بر او بگذرد و آیاتی از قرآن را تلاوت نکند. •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
صفحه ۲۷۸.mp3
زمان: حجم: 7.79M
📢 هر روز یک صفحه قرآن بخوانیم 🔹️صفحه دویست و هفتاد و هشت قرآن کریم، سوره مبارکه نحل با صدای محمد حسین سعیدیان بشنوید. ✏️ توصیه مهم حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: هر روز حتماً یک صفحه قرآن بخوانید. منبع: نرم‌افزار طنین وحی •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
📝 | همین ساعات بود ... 🌅 نزدیک ظهر بود. گفت: «بچه‌ها، خداحافظ! من دارم میرماا ... الان راننده میاد، من دارم میرماا ...» ما داخل اتاق بودیم و با شنیدن این صدا، اومدیم بیرون... در همین حین بود که اذان شد؛ وضو داشت و سریع مهیای نماز شد. گفتیم: «صبر کنید، ما هم وضو بگیریم.» با سرعت وضو گرفتیم و پشت سرش اقامه کردیم به جماعت ... 🕌 نماز که تمام شد، آماده و با لباس بیرون منتظر بود که راننده بیاید. کیفش را در کنارش و کاپشن را روی میز جلوش گذاشته بود؛ آماده آماده و گوش به زنگ منتظر نشست. آخرین سفارش‌هایش را کرد. به من می‌گفت: «هوای مادرت را داشته باش، هوای برادر و خواهرت را داشته باش!» خواهر و برادرم، خب، درست بود؛ اما با خودم گفتم: «هوای مادر را؟ مگه قرار نیست تا دو هفته دیگه بیاید پیش‌تون؟» بعد خودم را این‌طور توجیه کردم که شاید منظور پدرم همین دو هفته است ... 🚪 ناگهان صدای زنگ آمد، راننده رسیده بود. بلند شد که برود. و ما هم شروع به خداحافظی و در آغوش گرفتنش کردیم. چون دفعه‌ی قبل نزدیک هفت ماه طول کشیده بود تا همدیگر را ببینیم، اول از همه او را در آغوشش گرفتم و محکم سینه‌ام را به سینه‌اش فشار می‌دادم و همزمان غرق بوسه‌اش کردم. او هم مرا در آغوش کشید و می‌بوسید. نمی‌خواستم از آغوشش بیرون بیایم که صدای خواهر و برادرم را شنیدم که: «بس است دیگر، بیا کنار و بذار ما هم خداحافظی کنیم.» ❤️ در حالی که دوست نداشتم از آغوشش بیرون بیایم، دستش را گرفتم تا بوس کنم، دستش را می‌کشید که بوس نکنم ... ولی من اصرار داشتم و موفق شدم. نفر بعدی خواهرم بود که به آغوش پدر رفت. در این لحظه، من از فرصت استفاده کردم و در حالی که حواسش به وداع با خواهرم بود، نشستم و شروع کردم به بوسیدن پاهایش ... حس عجیبی داشتم ... دقیقاً نمی‌دونم چطور بگم، ولی از اون شب که در جمع خانواده آن‌طور صحبت کرده بود، به دلم افتاده بود که دارد وصیت می‌کند ... اما دائم خودم را توجیه می‌کردم که: «نه! چند توصیه اخلاقی کرده، همین!» 🙏🏻 بعد از چند بوسه به پاهایش که به خاطر جانبازی کمی با تأخیر حس می‌کرد، متوجه شد و پایش را کشید و گفت: «نکن، خوب نیست.» من هم بلند شدم. حسم این بود که انگار قطعه‌ای از قلبم دارد کنده می‌شود. هم می‌خواستم محکم باشم، هم از درون آشوب بودم. انگار به دلم افتاده بود که اتفاقی در راه است. مجدد جلو رفتم و مثل پدربزرگ مرحومم، در گوش راست و چپ پدرم دعا خواندم: «إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، فَاللَّهُ خَيْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» باز هم دلم آرام نمی‌شد. برادر کوچکم رفت که با پدرم خداحافظی کند. پسرم محمدعلی ایستاده بود در نوبت. به او گفتم: «برو، پای باباعلی را ببوس ...» گفتم: «ببوس که از دستت میره!» خودم نمی‌دانم چرا این جمله از دهانم خارج شد ... 👦🏻 پسرم سریع رفت و افتاد به پای پدرم و شروع کرد به بوسیدن. پدرم بلندش کرد و گفت: «نکن بابا، نکن عزیزم، خوب نیست.» بعد سر پسرم را بوسید. به او می‌گفت: «وارث باباعلی»، خیلی دوستش داشت ... یکی یکی همه وداع کردیم، ولی انگار از آغوش گرفتنش سیر نمی‌شدیم ... 💼 کلاهش را سرش گذاشت؛ کیفش را با یک دست و کاپشن را با دست دیگر زیر بغلش گرفت و به سمت در رفت. انگار نمی‌خواستیم دل بکنیم؛ همه رفتیم دم در واحد ... از اونجا به بعد، داداشم رفت تا دم ماشین و با اندکی تأخیر، در حد پیدا کردن و پوشیدن دمپایی، منم پشت سرش رفتم دم در ساختمان ... 🚗 بابا سوار شد. به راننده سلام کردم و چشمم قفل شده بود روی بابا ... انگار آشوب دلم آروم نمی‌شد. انگار می‌خواستم بگم: «نرو ...» ولی باید می‌رفت ... ✊🏻 باید می‌رفت تا به قول خودش، سعی کند جلو تداوم جنایت صهیونیست‌ها در قتل‌عام و به خاک و خون کشیدن زن و بچه و اهالی غزه را بگیرد. می‌گفت: «وای بر ماست اگر کاری نکنیم.» ناراحت بود که چرا تا آن زمان موفق نشده بودند جلو این کشتار را بگیرند ... 👋🏻 جلو ماشین و کنار راننده نشسته بود. پنجره پایین بود. کیفش را عقب گذاشته بود، ولی همچنان کلاه بر سرش بود و کاپشن را روی پایش گذاشته بود. من بالای پله‌ها و برادرم نزدیک ماشین و دم پنجره بود و برای آخرین بار، یک بار دیگر دست بابا را بوسید. ماشین به آرامی حرکت کرد ... 🕊️ این آخرین دیدارمان تا قبل از شهادت بود. دستش را به علامت خداحافظی بلند کرد و با لبخند همیشگی‌اش، همزمان با هم خداحافظی کردیم. انگار نمی‌خواستم چشم از او بردارم ... رفت ... رفت تا دیدار بعدی که پیکرش را بی‌جان در بهشت زهرا دیدم ... 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 2⃣ قسمت دوم «آمد خانه ولی به محمد مهدی نزدیک نمی‌شد» 💐 قرار بود علی آقا
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود» 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید | شهید محمدرضا زاهدی در بیان همسر مکرمه‌شان 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و م
🌸 محبوب من، به آرزویش رسید 3⃣ قسمت سوم «بیشترین درد و مجروحیتش به خاطر پای چپش بود» 👦🏻 با وجود محمدمهدی، ماندن در خانه مادر و مادر شوهرم، بدون حضور علی آقا برایم سخت‌تر شده بود. تصمیم گرفتم به همراهش به جنوب بروم. وقتی تصمیمم را به او گفتم، زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت: «به خانواده‌ات وابسته‌ای، اذیت می‌شی. اون‌جا تنها می‌مونی.» اما من پایم را کرده بودم در یک کفش که بروم. وقتی دید نمی‌تواند مرا قانع کند، قبول کرد. 🏡 زندگی در اهواز ما با دوست علی آقا و همسرش که یک فرزند دو‌ ساله داشتند، به اهواز رفتیم و در یک خانه مستقر شدیم. وسایل زیادی آن‌جا نبود؛ چند پتو که حکم تشک و لحاف و بالش را داشت و چند تا قابلمه و چند ظرف محدود و یک علاءالدین که روی آن آشپزی می‌کردیم. هر هفته یکی از مردها به خانه می‌آمد و خوراکی و مواد اولیه مورد نیاز ما را برایمان می‌خرید، تا هفته بعد لنگ نمانیم. بعد هم ما را می‌برد مخابرات که با خانواده‌هایمان تماس بگیریم. تقریباً تا آخر جنگ اهواز ماندم و فقط در مواقعی که علی آقا تهران یا شهر دیگری مأموریت داشت، به اصفهان برمی‌گشتم. 🩸 خون و درد یک بار علی آقا آمد خانه در حالی که تمام لباس‌هایش خونی بود. کف دستش را با باند بسته بود. سر و صورتش از عرق خیس بود و معلوم بود درد می‌کشد. ترکش خورده بود کف دستش. دکتر گفته بود نباید به ترکش دست بزنند، چون باعث می‌شود عصب انگشت‌ها قطع شود. آن شب تا صبح ناله کرد و درد کشید. چند روز که گذشت، درد دستش کمی بهتر شد، اما هیچ‌وقت بهبود کامل نیافت. هر وقت با کسی دست می‌داد، آه از نهادش بلند می‌شد. چند سال بعد از جنگ گفت: «حتی اگه انگشتام هم بی‌حس بشن، مهم نیست. دیگه نمی‌تونم این درد رو تحمل کنم.» بالاخره یک دکتر قبول کرد که ترکش را دربیاورد؛ خدا را شکر به اعصاب دست هم آسیب نرسید. ❄️ مجروحیت و تحمل درد ترکش‌های ریز و درشت در بدنش زیاد داشت که به آن‌ها خیلی اهمیت نمی‌داد. بیشتر از همه، به خاطر مجروحیتی که در عملیات فتح‌المبین برداشته بود، اذیت می‌شد. به مرور، پای چپش تحلیل رفته بود. این اواخر برای گرم کردن پایش، چند تا جوراب پا می‌کرد. به همین خاطر، لنگه کفش پای چپش را بزرگ‌تر از پای راست سفارش می‌داد. زمستان که می‌شد، اوضاع سخت‌تر بود. گاهی اوقات وقتی به خانه می‌آمد، پای چپش انگار یک تکه یخ بود. جلوی بخاری، کیسه آب گرم روی پایش می‌گذاشتم و پایش را ماساژ می‌دادم تا دمایش با دمای بدنش یکی شود. ‌ ⏪ ادامه دارد ... ✍🏻 برگرفته از 🎙 راوی: همسر شهید 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• ☑️ کانال رسمی شهید محمد رضا زاهدی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا