eitaa logo
خاکریز خاطرات شهیدان
6.7هزار دنبال‌کننده
837 عکس
316 ویدیو
13 فایل
✅️ان‌شاءالله هر روز خاطراتی از شهدا [بصورت عکس‌نوشته‌های گرافیکی و...] تقدیمتون میشه 💢هرگونه استفاده #غیرتجاری از عکس‌نوشته‌ها به نیت ترویج فرهنگ شهدا،موجب خشنودی و رضایت ماست ♻️با تبلیغ کانال؛در ثواب نشر فرهنگ شهدا شریک شوید ا🆔️پشتیبان: @gomnam65i
مشاهده در ایتا
دانلود
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فرماندهی که خودش را همراه با اشرار تنبیه کرد... این خاطره‌ی کوتاه و شنیدنی رو از دست ندین؛ مخصوصاً اگر در کشور مسئولیتی دارید ▫️۹خرداد؛ سالروز شهادت سردار سید یونس فاطمی گرامی‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
3.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 امام؛ این‌گونه امام شد... گلایه‌ای از سرِ اخلاص... ▪️۱۴خرداد؛ سالروز عروجِ ملکوتیِ امام خمینی (ره) گرامی‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸خودسازی‌های آقا منصور ... 🌼 |زمانی كه از جبهه بر‌می‌گشت، خیلی از شبها می‌رفت كوه و همونجا نمازشب می‌خوند؛ و اکثراً نزدیکای اذان صبح برمی‌گشت. وقتی هم میومد مثل هميشه موتورش رو از دور خاموش می‌كرد تا مزاحم همسایه‌ها نشه. 🌼 |هر وقت من رو سرگرم كارای منزل میدید؛ می‌گفت: مادر! کارهاتون رو کم كنيد و به‌جاش برید دنبال مطالعه و خودسازی. 🌼 | کم حرف می‌زد و بیشتر گوش می‌داد. از طرفی مراقب بود کسی با حرفای بیهوده وقتش رو تلف نکنه. اگه کسی توی صحبت باهاش، حرفای بیهوده می‌زد؛ منصور با حفظ احترام بحث رو می‌برد سمت حرفای مفید. 🌼 |بارها می‌گفت: بايد از بدن کار کشید. کارهای سنگین می‌کرد و قرارش با خودش اين بود که وقتی به نهايتِ خستگی رسید، باز يک ساعت اضافه‌تر کار کنه. 🌼 |از هر فرصتی برا تربیت نفسِ خودش استفاده می‌کرد. یه روز که هوا خیلی گرم بود، با هم از كوه برمی‌گشتيم. شدیدا تشنه بودیم که رسیدیم به یک بستنی فروشی. منصور گفت: بریم بستنی بخوریم؛ رفتیم، اما نخورد و گفت: من خيلی به بستنی علاقه پيدا كردم؛ بهتره به هوای دلم رفتار نکنم. 🌼 |یه روز پاش رو گذاشت روی یه تشک و گفت: به به! چیه تشک نرمی؛ اما خيلی از مردم حتی یه زیرانداز ساده هم ندارن... همین باعث شده بود که منصور بیشتر روی زمین بخوابه و تشک نندازه. 🌼 |بعد از انقلاب همیشه می‌گفت: جايی نگید من رو ساواک گرفته و زندان رفتم یا شکنجه شدم... در این حد اخلاص داشت 📚منبع: کتاب "مروری بر زندگی شهید منصور موحدی" @khakriz1_ir
🔸فرمانده‌ای که مخفیانه لباس نیرویش را می‌شُست... |من بچه‌ی شمالِ‌شهرِ مشهد بودم و مادرم لباس‌هام رو می‌شُست. وقتی به جبهه اعزام شدم هنوز توی همون حال و هوای خونه‌ی خودمون بودم... یه روز محمدرضا بهم گفت: لباس‌هات چه خوشبوئه... بهش گفتم: مادرم لباس‌های منو با صابون لوکس می‌شوره... گذشت و یه‌ بار با هم رفتیم ارومیه. محمدرضا رو به من کرد و گفت: اسم صابونی که مادرت لباس‌هاتو باهاش می‌شُست چی بود؟ گفتم: صابون لوکس. بعد از این قضیه من که عادت نداشتم لباس‌هام رو بشویم، می‌دیدم همیشه لباسهایم تمییزه. به این فکر افتادم که کار چه کسی می‌تونه باشه، تا اینکه یاد سفرم به ارومیه همراه با محمدرضا افتادم. احتمال دادم که کار ایشونه... یه بار هم بهش گفتم: چه کسی لباس‌های منو شسته؟ ایشونم گفت: حالا یه کسی پیدا شده و لباس‌هات رو شسته؛ شما چیکار داری؟ چون لو نداد؛ تصمیم گرفتم شبها کشیک بدم تا ببینم ماجرا از چه قراره... یه شب متوجه شدم که یه نفر داره آب گرم می‌کنه تا لباس‌های کثیف رو بشوید. اما همون زمان خوابم برد؛ ولی بعدها فهمیدم که محمدرضا لباس‌هام رو می‌شوره... 👤خاطره‌ای از زندگی سردار شهید محمدرضا مهدی‌زاده طوسی 📚 منبع: نوید شاهد [بنیادشهید و امور ایثارگران] ▫️۲۲خرداد؛ سالروز شهادت محمدرضا مهدی‌زاده طوسی گرامی‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸بُرش‌هایی از زندگی سردار شهید رضا ابوطالب‌زاده سرایی 🌼 |روز میلاد امام‌رضا(ع) متولد شد و اسمش رو گذاشتیم رضا... توی کودکی هم بیماری سختی گرفت که با توسل به امام‌رضا (ع) شفاش رو گرفتیم. بعد از اون پاتوقش شد حرمِ امام رئوف... وقتی هم شهید شد، توی حرم امام‌رضا(ع) دفنش کردند و شد زائر همیشگیِ حرمِ آقا. 🌼 |زمانِ شاه با هم رفتیم پارک ملت. بهش گفتم: رضا! اين پارک که می‌بینی، مالِ شاهِ... از اون به بعد رضا دیگه پاشو توی اون پارک نذاشت. 🌼 |عضو بسيج شده بود و توی فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی حضور فعال داشت. یه مدت هم توی کميته‌ی حرم امام رضا (ع) فعالیت کرد. قرار بود رسمی‌اش کنند که از اونجا اومد بيرون؛ می‌گفت: نمی‌خوام کارم برا پُست و مقام باشه... زمان جنگ هم حتی من که پدرش هستم، نمی‌دونستم توی جبهه چکارست. می‌گفت: بعد از شهادتم می‌فهمید چه سِمتی داشتم... ما بعد از شهادتش فهمیدیم که فرمانده بوده... 🌼 |آقا رضا به دوستاش می‌گفت: اگه انسان با خدا باشه، کارها به خوبی درست میشه. آیه‌ی «الا بذکر الله تطمئن القلوب» رو باید زمزمه کرد که خدا به انسان قوت قلب میده؛ و نزدِ پیغمبر (ص) و امامان(ع) عزیز میشه. وقتِ بیکاری نماز بخونید و قرآن تلاوت کنید. 🌼 |بعد از شهادتش، شهيد محمود کاوه با ۱۴نفر از همرزمانش اومدند منزل‌مون. شهید کاوه گفت: شهادت رضا کمر ما رو شکست... 📚 منبع: نویدشاهد (بنیاد شهید و امور ایثارگران) ‌‌‌‌__________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
💢 ۱۶۹ 🔸رفتارِ خاصِ آقای فرمانده... |قائم‌مقام فرمانده تیپ بود، اما هیچوقت از فعالیت‌هاش توی جبهه حرفی نمی‌زد. می‌گفت: خـدا بايد بدونه من اونجا چیكار مى‏كنم و شغلم چيه؟ تا روز شهادتش هم نفهمیدیم سِمَتش چیـه... جالبـه که وقتى تـوى جبهه خوراكى مى‌دادند، آقامصطفى سهم خودش رو نمی‌خورد. نگه می‌داشت و وقتی بچّه‌ها چیزی برا خوردن نداشتند، بین‌شون توزیع می‌کرد؛ بدونِ اینکه خودش بخوره... 👤خاطره‌ای از زندگی سردار شهید مصطفی قوی 📚منبع: فرهنگ‌نامه جاودانه‌های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید خراسان 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلی ➕ دریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلی ➕ دریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی ▫️۶ تیر؛ سالروز شهادت سردار شهید مصطفی قوی گرامی‌باد ________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
8.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فکر نمی‌کردم همکارم؛ دخترِ سرلشکر باشه... روایتی متفاوت از ساده‌زیستی شهیده فرشته‌ی افشردی(باقری) ؛ دخترِ سرلشکر شهید محمدباقری ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸حضرت‌آقا به شهید فرمود: شال سبز شما را تبرکی بر می‌دارم... |خرداد ماه ۱۳۶۵ به اتفاق تعدادی از نیروها و فرمانده‌ی لشکر رفته بودیم دیدار امام خامنه‌ای. حضرت آقا اون موقع رئیس‌جمهور بودند. اذان که گفتند؛ شهید سیدجمال قریشی مکبّر ایستاد و چون مداح بود، بین نماز شروع کرد به خوندن روضه‌ی حضرت زهرا(س).... همه پای روضه‌اش منقلب شدند. سیدجمال معمولاً یه شال سبز رو دور گردنش می‌انداخت. حضرت آقا که انگار هم سید و هم روضه‌اش، به دلش نشسته بود، شال سبز سیدجمال رو گرفت و گفت: این شال رو برای تبرک برمی‌دارم... آخرهای جلسه هم حضرت آقا به سردار فضلی که فرمانده‌مون بود، سفارش سید رو کرد و فرمود: مراقب این جوان باشید... ▫️خلاصه چند روز بعد از این جلسه، سید جمال توی عملیات کربلای یک به شهادت رسید... ▪️مدتی بعد سردار فضلی دوباره رفت پیش حضرت آقا. ایشون سراغ سید جمال رو گرفت؛ و وقتی سردار گفت: سید جمال شهید شده؛ آقا با ناراحتی فرمودند: هنوز حلاوت و شیرینیِ روضه‌ای که این شهید در جلسه‌ی قبلی خواند؛ در خاطرم مونده... [چند تصویر از این جلسه رو توی عکس ببینید] 👤خاطره‌ای از زندگی شهید سیدجمال قریشی 📚منبع: گفتگوی روزنامه جوان با سردار علی‌محمد اسدی ▪️۱۷تیر؛ سالروز شهادت سیدجمال قریشی گرامی‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
13.95M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 |به جاذبه‌ی عجیب صورتِ شهید توی کلیپ دقت کنید... خاطره‌ای ناب و شنیدنی از زندگی سردار شهید ایمانی‌نسب 🎙به‌روایت ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
8.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شاعرِ شعرِ " قربونِ کبوترای حرمت امام‌رضا(ع)" رو بهتر بشناسیم... چه شد که مداح شهید غلامعلی رجبی به مقام شهادت رسید 🎙به روایت ▫️۶ مرداد؛ سالروز شهادت غلامعلی جندقی (رجبی) گرامی‌باد ‌‌‌‌____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
🔸 آقا غلامرضا ؛ عاشق گمنامی بود... 🌼 |عاشق گمنامی بود و کارهاش رو مخفیانه انجام می‌داد. توی جبهه هم با اینکه مسئول تدارکات لشکر پنج نصر بود؛ می‌گفت: دوست دارم به عنوان یک رزمنده انجام وظیفه کنم... رفیقش میگه وقتی به عضویت سپاه در اومدم؛ غلامرضا بهم گفت: بسیجی بودنت رو که از دست ندادی؟ [ یعنی خاکی بودن و تواضع و پرکاری توی میدان و ... که یادت نرفته؟] 🌼 |اونقد اخلاص و گمنامی براش مهم بود که نیمه‌های شب؛ طوری که کسی متوجه نشه لباس رزمند‌ه‌ها رو می‌شست و روی طناب می‌انداخت تا خشک بشه. یه شب وقتی داشت اینکار رو می‌کرد، دیدمش... وقتی هم بهش گفتم در حال شستن لباس رزمنده‌ها دیدمت؛ اشکش جاری شد و گفت: این تنها کاریه که برا رزمندگان می‌توانستم انجام بدم. بعد هم ازم قول گرفت که این راز رو برا کسی بازگو نکنم... 🌼 |غلامرضا خواب دیده بود آقایی با اسب سفید اومده و ایشون رو با خودش به حرم مطهر امام علی (ع) و امام حسین (ع) برده. مدتی بعد از همین رویای صادقه هم به شهادت رسید... 👤 خاطراتی از زندگی شهید غلامرضا جنگی 📚منبع: فرهنگ‌نامه جاودانه‌های تاریخ (زندگی‌نامه فرماندهان شهید استان خراسان) و نوید شاهد ▫️۱۲مرداد؛ سالروز شهادت فرمانده‌ی گمنام غلامرضا جنگی گرامی‌باد‌‌‌‌ ________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب:
💢 ۱۸۱ 🔸رازی که فاش‌شدنش؛ علیرضا را محبوب‌تر کرد... |ایام نوجوانی توی یه مدرسه درس می خوندند. یه روز با هم دعواشون شد و محمدرضا به علیرضا گفت: به بابا بگم؟ به بابا بگم توی مدرسه چیکار می‌کنی؟ علیرضا هم گفت: اگه بگی میزنمت... نگران شدم، ترسیدم پسرم به راه بدی‌ کشیده شده باشه؛ اما به‌روی خودم نیاوردم. چند روز بعد محمدرضا رو کشیدم کنار و ازش پرسیدم: بابا! علیرضا مگه توی مدرسه چیکار میکنه؟ گفت: با پول توجیبی‌هایی که بهش میدی، برا بچه‌های فقیر دفتر و مداد میخره... تا اینو شنیدم، خوشحال شدم و پول توجیبیِ علیرضا رو بیشتر کردم... علیرضا و محمدرضا، هر دو شهید شدند.... 👤خاطره‌ای از نوجوانی سردار شهید علیرضا موحددانش 📚منبع: کتاب “موحد” ، صفحه ۱۰ 🔰دانلود کنید:دریافت قاب‌نوشته[طرح مربع] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح ویژه] با کیفیت اصلیدریافت قاب‌نوشته[طرح مستطیل] با کیفیت اصلی ____________________ 🇮🇷 ما شهدا را مستند روایت می‌کنیم: @khakriz1_ir ●واژه‌یاب: